تفکر در مثنوی
درس استثنا در امور از مولانا

          سلام : 

                    در جای جای مثنوی از هر تمثیلی که  مولانا بکار میبرد هویداست که مولوی در باره ی هر موضوعی و هر اتفاق ساده ای بشدت فکر میکرده است  و از آن نکته های به ظاهر ساده ولی در معنی عمیق برمیگرفته همانطور که به زیبایی مثالهایی جالب پزشکی محشری می آورد و از آن نتیجه گیریهای اخلاقی میکند مثل این ابیات :

          از قضا سرکنگبین صفرا فزود            روغن بادام خشکی میفزود !

          از هلیله قبض شد اطلاق رفت         آب آتش را مدد شد همچو نفت !

                 بنده وقتی این ابیات را میخواندم واقعا فکر کردم مولانا دوره ی طبابت هم گذارنده ولی این نبود جز داشتن چشمانی تیزبین که به هر اتفاقی با دقت نگاه میکرده و بخاطر می سپرده است توضیح اینکه سرکنگبین یا همان سکنجبین خودمان که از ترکیب شکر و اضافه کردن سرکه و نعناع  با حرارت دادن تهیه میشود ( که البته ظاهرا در قدیم بجای شکر از  عسل یا همینطور بجای عسل از انگبین که شیره ی گیاهی کوهستانی است که قوامی شبیه به عسل دارد و  در منطقه ی خوانسار و فریدن اصفهان هنوز این گیاه بصورت خودرو و وحشی یافت میشود استفاده میکردند ) برای رفع احساس صفراوی قدیم یا به اصطلاح پزشکی امروز چیزی شبیه به آلکالوز متابلیک استفاده میشده یعنی وقتی خون حالت قلیایی داشت از سرکنگبین که مخفف سرکه و انگبین بود استفاده میکردند یا در مصراع دوم ما هنوز هم در پزشکی از روغن بادام تلخ برای رفع خشکی پوست مخصوصا برای بیمارانی که دست و پاهایشان در اثر گچ گیری خشک و زبر شده استفاده میکنیم یا هلیله یا هلو یا این دسته از خشکبارها را بعنوان ملین برای کسانی که یبوست مزمن یا تنبلی روده دارند استفاده میکنیم ولی مولانا از همه ی این مثالها باز میگوید اینطور نیست که این اسباب در هر شرایطی موثر باشند و چه بسا اینها تاثیر معکوس بگذارند و انسان را درمانده کنند همانطور که طبیبان آن پادشاه مغرورانه پیش پادشاه خود را عیسای زمان خود و دارای دم مسیحایی معرفی کردند :

       هریکی از ما طبیب عالمیست                 هر الم را در کف ما مرهمیست !

                        اما مولانا اشتباه بزرگ این طبیبان را در نگفتن این عبارت یعنی « اگر خدا بخواهد » میداند و میگوید :

     « گرخدا خواهد »  نگفتند از بطر        پس خدا بنمودشان عجز بشر

     ترک استثنا مرادم قسوتیست           نی همین گفتن که عارض حالتی است

     ای بسی ناورده استثنا به گفت          جان او با جان استثناست جفت

                       مولانا تاکید جالبی دارد به این نکته که حواس تان به « استثناها » در امور زندگی باشد یعنی مثل آن طبیبان مغرور نگویید که « من این کار را میکنم » بلکه باید گفت: « اگر خدا خواهد میتواند و میشود ! » .  واقعیت این است که همیشه برخلاف تصور باید دانست که امورزندگی طبق یک فرمول و روال از پیش فرض شده ی عمومی به پیش نمیرود بلکه ممکن است استثناهایی هم درکار باشد که از دید انسان مغرور مخفی میماند و از اتفاق طعم خداوند در همین استثناهاست که چشیده میشود و حضورش بیشتر احساس میشود و الا ما در اکثر مواقع به طی شدن خیلی مشکلات قابل پیش بینی خب عادت کرده ایم و زیاد رنگ خداوند را در آن احساس نمیکنیم و شاید همین باعث میشود بشدت مغرور و بخود مطمئن بشویم . مولانا به زیبایی در همین سه بیت تاکید عجیبی بر توجه به استثناها و رعایت همان باور دینی یعنی رعایت اینکه بگوییم « اگر خدا بخواهد یا همان انشالله به عربی اش » را همواره باید در نظر داشته باشیم چرا که  بسیار استثنائات هستند که در همه ی قوانین جاری ممکن است رخ بدهد که ما را  به عجز بکشاند در حالیکه  جان ما با جان استثنا گره خورده باشد .                        

...

پيام هاي ديگران()     link     جمعه ۱ بهمن ۱۳۸٩ - مشتاقان مولوی

در عظمت یک دیدار ....

سلام :

                        پیش ترها که درباره ی ملاقات شمس تبریزی و مولانا کتابهای مختلفی را میخواندم خب از این خواندن این ملاقات تاریخی و نادر میان دو بزرگ نکته بسیار لذت می بردم  بیشتر به خاطر آنکه میدیدم هر دو نفر نکته سنج و پخته بودند . ولی  راستش تصویر اسطوره ای که برای این ملاقات  در کتابهای مناقب نویسی یا تذکره ها شرح کرده اند و یا شاید بخاطر روح خلاق ایرانی که دنبال افسانه بافی است ساخته اند چندان به گمان من بعضی تعبیرات واقع بینانه نبود ( آنچنانکه خیلی از مورخین و مفسرین میخواستند تحول مولانا را مثل یک انسان ناآگاه بصورت آنی و ناگهانی و خلق الساعه جلوه دهند )‌  بلکه  واقعیت این است که چنانکه قرائن نشان میدهد آنچه مولانا را از آن عالم و عارف متشرع به عارفی سودایی تبدیل کرد روح تشنه و پرسشگر او بود که از قبل از ملاقات با شمس تبریزی پرسش در او می جوشید  و او نسبت به این مسئله کاملا آگاه بود ( شاید از شدت مطالعات و تفکری که در هر موضوع میکرد ) و شمس البته جرقه ای به این خرمن اطلاعات و اندیشه های او زد و او را که روحی بیقرار داشت در اثر این همه اندیشه بسیار تشنه تر نمود و مشتعل کرد .

                        آدم گاهی وقتها دلش کمی رهایی میخواهد کمی رهایی فقط کمی رهایی .... شاید فرار به یک جای ناشناس و دور  بقول کارتون شرک دور دور دورتر از دسترس ! ... فعلا که اسیر قفس خویشیم و ناظر بر اعمال خویش تا چه پیش آید و چه خوش آید !  گاهی هم احساس میکنم ما به ملاقات یک شمس تبریزی نیاز داریم ! اینروزها برخلاف اعتقاد خیلی ها احساس میکنم ملاقات شمس و مولانا یک تصادف ساده نبود که بعد از یک گفتگوی ساده و یک پرسش و پاسخ عرفانی ساده و بقول خودمان رو کم کنی باعث شود مولانا از روی مرکب اش به زمین بیفتد و به ناگاه متحول بشود البته قرائن هم چنین باوری را سست میکند !‌

                       پیش از شمس اتفاقا مولانا خیلی هم اهل معرفت و عرفان بوده خیلی هم  قوی و کلاسیک تربیت شده بوده  نزد پدرش و استادان دیگرش من جمله تاثیرات فراوانی از امام محمد غزالی گرفته است و اما خودش در عین حال  بسیار اهل تحقیق بوده از آن شاگرد های سمج  که کتابهای مورد علاقه اش را بارها میخوانده و از بر بوده است ! و بعد هم که جزو اصحاب مدرسه و درس و بحث و استاد استاد شنیدن ها و قال و قیل شده بود و مقامی و موقعیتی و برو بیایی آنهم در سنی که آرزوی هر اهل مدرسه ای بود استاد شده بوده وچه شانس و اقبالی بهتر از این !!‌ ولی برای روح تشنه این چیزها چیز نیست ! آن موقعیت ها هیاهویی بود مردم پسند و جنجالی بود تکراری و تکرار شدنی خیلی از شاگرد اولهای قبل از خودش به این مقام و موقعیت رسیدند و رفتند و رفتند ! نهایتا بعد از مدتی این هم تبدیل میشد به یک عادت و رسیدن به دیوار بن بستی از هیجانهایی از این دست ....! شاید او این را فهمیده بود ولی باز خود را در زیر آن قبای درس و مریدان و شیخ گفتن ها و شنیدن ها پنهان کرده بود تا کسی کشمکش درون او را نبیند و نشنود و شاید هم میخواست خود را در این جریان همه گیر زندگی یعنی عادی شدن و در عین حال شهرت و قدرت غرق کند و دیگر چه میخواست از زندگی ؟ همه به به اش را میگفتند و همه جا دیده میشد ! بله همه جا دیده میشد !!! و مگر جز این است تلاش بسیاری از آدمها جز برای دیده شدن !!؟؟.... اما آنروز خاص رسید از آنروزها که در زندگی ما شاید خیلی کم یافته شود و آن حادثه رخ داد یعنی مولانا تکانی خورد ....تلنگری از یک بحث ناب ! آنهم با سوالی از پیرمرد ژنده پوشی در لباسی مندرس و ساده مثل یک گدای بی ارزش از او در مقام یک استاد با آن هیبت و شهرت ....اینکه پیامبر بالاتر است یا بایزید ؟ اینکه چون محمد باشی و بگویی : سبحانک ما عرفناک حق معرفتک (‌ تو پاکی و پاک تر از آنی که ما تو را و حقیقت شناخت ات را بشناسیم ) بالاتر است یا چون بایزید باشی و احساس خدایی کنی وفریاد بزنی : سبحانی ما اعظم شانی ( من چقدر منزه و پاکم !! وای چقدر شان و منزلت من چه بزرگ است !! ) !؟؟ اینکه در بازی مقام کدامیک بالاتر قرار میگیرد ؟ و باز وسوسه ی بازی یک بحث و جدل مفتخرانه و طعم شکست در بحث را بر حریف چشانیدن آنهم حریفی ژنده پوش و پیرتر از خود که نه بر مرکب الاغی سوار است و نه یال و کوپال شاگردانی که استاد استاد گویان دنبالش بدوند ! حقیقتا بایستی شیرین باشد ! ....از قضا در این بازی جدل مدرسه ای پیروز هم شد با آن حاضر جوابی اش و کنف کردن طرف حریف اش! گفت : بایزید به جرعه ای مست شد و باد در غبغب انداخت که من منزه ام و چه مقام ام عظیم است !!  بقول نوشابه خورهای امروزین اش با همان یک جرعه گرفتش ! ولی محمد آنقدر تشنه بود که آن جرعه ها مست اش نکرد سیرابش نکرد تازه دریافت مقامش برای تشنگی چقدر در مقابل طرف کم است !!

               آب کم جو تشنگی آور به دست !‌.....

          سوال و جواب تمام شده بود و تنها این لذت پیروزی بود بر حریف که ماند و حریف ساکت شد و دم فروبست و گذشت !!‌ اما حریف هم آرام نگذشت و جرقه ی آن سوال آتش بر خرمن همه ی آن افتخارات و شهرت و شکوه مولانا زد همان نیاز به رهایی که در یک حالت و وضعیت خاص بر جان آدم می افتد و میخواهد همه این هیاهوها را دور بریزد همه ی این خود بزرگ بینی ها را و بعد دور از چشم دیگران  از خودش غایب شود شاید آن زمان است که خود را تکرار نشدنی بیابد ! دیگر برایش همه چیز عادی نمیشود بلکه سراسر شور و اشتیاق میشود نوعی معاشقه ی بی انتها و رقابتی بی رقیب برای گذر از مرزهای محدود یک زندگی انسانی ! .... و مولانا به پای حریف به خاک افتاد و بر همه ی اسم و رسمها و آن ژستهای دهن پر کن که زندگی وقتی روی خوشش را نشان کسی میدهد به او میدهد چشم پوشید و همه را رها کرد همان رهایی که دنبالش بود رهایی از باری که خیلی ها تا آخر به دوش میکشند  ... و این رهایی او را بازیچه ی کودکان کوی اش کرد .... همین ! و جالب اینکه این رهایی و رها کردن ها وصف حال خیلی از افرادی است که دردهای خود را در این هیاهوها پنهان میکنند ولی وقت اش که برسد  لحظه ی رهایی فرا میرسد آن هنگام که با یک اتفاق ساده یا یک پرسش ساده همه ی این خواب و خیالها بهم میریزد و همه چیز زیر و رو میشود و زلزله ای همه چیز را به هم میریزد !  آن لحظه که غزالی مشهور و استاد نظامیه را در هیئتی ناشناس رها میکند تا فراش مدرسه شود .... و دیگران ... این قانون کسانی است که دردهای خود را در این هیاهوها جستجو نمیکنند ! آنهایی که دل به این حصارها نمیدهند و گاهی غریبه ای ژنده پوش در پس سوالی همه ی آن آتش زیر خاکستر را کنار میزند تا خود را دوباره از نو ببینند !‌.... و این آغاز رهایی است .... مرده بدم زنده شدم ...      

...

پيام هاي ديگران()     link     جمعه ۱ بهمن ۱۳۸٩ - مشتاقان مولوی

دعوتنامه

                     با عرض سلام و ارادت خدمت دوستان بسیار عزیز خواننده :

                         اعتراف میکنم و نیک میدانم که نوشتن از مثنوی و تفکر در باره ی گفته های حضرت مولانا جسارت میخواهد چرا که همواره کاری سهل و ممتنع بوده است مخصوصا برای امثال حقیر که بضاعتی تنها در حد یک خواننده ی سطح اندیش ولی شیفته داشته ام و نه در حد و مقام یک مفسر ولی روشن است که تفکر  و تامل در گفته های مولانا در کتاب مثنوی از همان بیت اول اش گرفته تا آخرین بیتی که دارد آنقدر انسان را مست میکند که بی اختیار میخواهد این آتش شوریدگی را به دیگران برساند . البته تعجب نکنید این خصلت مثنوی است یعنی وقتی به تاریخ بعد از مولانا نظری بیفکنیم خواندن و قلم زدن در باره ی مثنوی همواره برای کسانی که هم اهل تفکربوده اند و هم اهل دل  یکی از پرجذبه ترین لحظات عمر شیفتگان عرفان شورانگیز مولانا بوده است ( در قیاس با نحوه ی سلوک سایر بزرگان عرفان که راهی زهد جویانه و خوف طلب را سرلوحه ی طالبان درک عرفان قرار داده اند ) و اگر بخواهیم به مدد ذهن نام بزرگانی که افتخار موانست و هم نشینی با مثنوی یا دیوان شمس را داشته اند در طول تاریخ بعد از حیات مولوی برشماریم به حقیقت حیرت زده میشویم و از میان بزرگان قدیم و معاصر کیست که در این لیست نیاید و در آثار خود از دریای معارف این بزرگمرد شیفته به اندازه ی کوزه ای برنداشته باشد ؟

                            و اما و صد هزار اما که وجود هزاران تفسیر و نقد بر کتاب مثنوی و دیوان شمس طبعا به این معنی نیست که ما و آیندگان تنها خوشه چین افکار و عقاید مفسرین ارجمند باشیم و حقیقتا از فرصت تامل و تفکر شخصی مان بر بیت بیت این صحیفه ی معنوی بی بهره بمانیم و جسارت گفتگو و بحث در باره ی گفته های مولوی را از دست بدهیم و یا آنرا به بهانه های تخصصی از خود دریغ کنیم . به همین خاطر با مشورت بسیاری از دوستان به نظر بنده ی حقیر رسید که حال که به یمن وجود اینترنت  امکان تفکر جمعی و تحریص جمعی برای عمیق تر شدن در گفته های مولوی وجود دارد و همه ی دوستداران مولانا در اقصا نقاط این کره ی خاکی بصورت راحت تری میتوانند یکدیگر را پیدا نمایند و در این نکته که «  هرکس از خواندن گفته ها و شعرهای شورانگیز مولوی آنقدر مست و شیفته میشود که بی اختیار مایل به صحبت و  بحث و تبادل نظر در باره این بزرگمرد میباشند » با ما هم نظرند چنین به ذهنم رسید که :

                        چه کار نیکو  و محشری میشود که یک دور کتاب شریف مثنوی را از ابتدا تا به آخرین بیت در قالب وبلاگی گروهی همخوانی و بحث کنیم و برای استفاده از نقدها و نکاتی که به ذهن هریک از ما در برخورد با این کتاب حقیقتا نادر با منابع بسیار شگفت انگیز فکری و ذوقی میرسد وبلاگ مشترکی داشته باشیم که بی ادعای هیچ فضلی و بی هیچ ترتیب و آدابی هرکس که شیفته و ارادتمند مولاناست بدون هیچ ملاحظه ای و تنها به فراخور تامل و ذوقی که از خواندن گفته ها و اشعار مولانا درک کرده است در این وبلاگ شرکت کند و آنرا به سایر دوستان انتقال دهد تا در باره ی آن بصورت جمعی و دوستانه به گفتگو پرداخته شود .   

                             طبعا همانطور که مستحضر هستید  خود حضرت مولانا بعنوان خالق مثنوی بنا بر همین سنت نیکو یعنی بحث جمعی و گفتگو  بود که  از ابتدا بنای آفرینش چنین اثر عظیمی را با تشکیل مجالسی که با شاگردان و مریدان عاشق خود داشت نهاد و اگر نبود ذوق و همراهی جمعی شاگردان و مریدان چه بسا آن دریای معارف در سینه ی مولانا مدفون میشد و ما اکنون از داشتن کتابی به این عظمت محروم بودیم پس شایسته و بایسته است به همان سنت پر خیر و برکت ما نیز به صورت جمعی هم علاوه بر خوانش فردی به خوانش و بحث در باره ی مثنوی و دیوان شمس همت گماریم . طبیعی است منفعت چنین تبادل نظرجمعی به مراتب بیشتر از تفکر انفرادی خواهد بود .  بسیار حیف است که می بینیم هریک از دوستان بصورت انفرادی مطالب زیبایی از مثنوی ارائه کرده اند ولی سایرین به جهت طرح خصوصی مطلب یا از وجود آن بی خبرند و یا دیر خبردار میشوند و لطف آن نوشته به مرور زمان گرد فراموشی به خود میگیرد .   این است که متواضعانه از همه ی علاقمندان با نهایت مسرت و استقبال دعوت میکنم تا به انگیزه ی یک بار خواندن و مرور کل کتاب مثنوی شریف بصورت جمعی با تعیین ابیاتی به خواندن و تامل در باره ی آن بپردازیم و آنگاه دوستان از رهاورد تفکر و تاملی که بر ابیات می نمایند نکات و نقدهای آزاد خود را مطرح کنند تا با تبادل اندیشه بصورت جمعی از مثنوی بهره ی بیشتری ببریم .

                               بدیهی است هر کس میتواند با توجه به منابع غنی عرفانی به طرح نکاتی که به روشن تر شدن موضوع یاری کند به غنای آن بیفزاید . همچنین استفاده از تفاسیر بزرگان و منابع فکری دیگر آزاد است چرا که هدف هم مروری دقیق به بیت بیت مثنوی است و هم شناخت فراگیر مسائل و دقایق عرفانی است .  با عنایت به آنچه گفته شد از همه ی علاقمندان استدعا دارد با ارائه ی نوشته ها و نقدها و تفاسیر خود ( ولو قبلا در وبلاگهای شخصی خود یا جای دیگری منتشرکرده باشند ) و همچنین با طرح پیشنهادات و انتقادات خود به پر بارتر شدن این وبلاگ جمعی یاری برسانند و بدین وسیله به این هدف که همانا شناخت عمیق تر و بیشتر افکار و آموزه های این نابغه ی عرفان و البته همدلی دوستداران مولانا می باشد از طریق ارسال نوشته ها و یا کامنت یا ایمیل  با گردانندگان این وبلاگ که در حقیقت خود دوستان خواهند بود همفکری و مساعدت نمایند .

                        بدیهی است همانطور که همه ی ما میدانیم  این کار گروهی عظیم مثل بسیاری از کارهای گروهی در جامعه ی ایرانی البته خالی از خلل نخواهد بود و چه بسا آفاتی نظیر خستگی و ملال و احساس تکرار و یا  تعجیل در رسیدن به هدف ها بسیاری از ما را به مرور زمان دچار سستی و خستگی نماید  ولی با استعانت از روح آن بزرگ از خداوند منان خواهان توفیق در این راه یعنی  اشاعه ی روز افزون و عمیق تر عرفان مولانا هستیم ( البته با بضاعتی که در دست داریم ) . با استعانت از درگاه الهی امید انس بیش از پیش و مستمر هریک از ما با گفتارهای ارزنده مولانا از طریق هم خوانی و بحث و گفتگوی جمعی داریم البته بی هیچ ادعای فضلی ! . منتظر ارائه ی نظرات و همراهی همه ی خوانندگان عزیز و صاحبدلی که شیفته ی حضرت مولانا هستند می باشیم و دست همه ی شیفتگان آن بزرگ را صمیمانه می فشاریم .

                                                                       با  نهایت ادب و احترام ...

                  از خدا جوییم توفیق ادب          بی ادب محروم ماند از لطف رب

                                                                                         رضا منصورزاده

...

پيام هاي ديگران()     link     پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩ - مشتاقان مولوی

خستگی ناپذیری عارف و عاشق از طلب در نظر مولانا

سلام :

             در غم ما روزها بیگاه شد               روزها با سوزها همراه شد

        این بیت چقدر عظمت دارد ! لحظه ای به عمق این صحبت دقت کنید ! نی چه دل پر سوزی دارد ! چه غمی دارد آنقدر که گذشت روزها برایش عملا تبدیل به بی زمانی میشود چه تعبیر زیبایی : بیگاه شدن ! چرا این اتفاق می افتد ؟ بخاطر سوزی که نی دارد و البته عطف به آنچه پیش تر گفته است درد جدایی است ! این نکته ی جالب را اولین بار از زبان دکترسروش شنیدم که تفاوت درد انسان عارف یا در اینجا که تمثیل « نی » بکار رفته است با انسان معاصری که با تفکر و قدرت استدلال در همه ی اسرار هستی و با فهم قوانین جهان به اوج قدرت علمی و تکنولوژی دست یافته است با همه ی ثمرات آن یعنی رفاه و البته آسایش باز با اینحال « درد تنهایی »  دارد همین است یعنی آنکه اهل عرفان میشود درد جدایی پیدا میکند نه تنهایی ! و طبعا نوع سوز و گداز این درد با درد تنهایی انسان معاصری که رنج بودن دارد تفاوت اساسی دارد . این سوز و گداز به شکلی « غمی لطیف » در خود دارد در حالیکه درد تنهایی انسان معاصر مثل کسانی که طبع اگزیستانسیالیست دارند دارای « غمی تلخ و گزنده » اند . با اینحال نی اهل صبر است و با اینکه احساس جدایی آزارش میدهد ولی باز امید به همراهی عزیز و شاید ناپیدا دارد . اینجاست که میگوید :

       روزها گر رفت گو رو باک نیست       تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست !

           بعد از آن نکته ی جالبی مطرح میشود که میگوید :

      هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد       هرکه بی روزی است روزش دیر شد

          این اشاره به ماهی و سیر نشدن آن از آب یا مثل سیر نشدن انسان از هوا تمثیل قابل توجهی است . در واقع مولانا با توجه به شناخت عمیقی که از روح و روان انسان دارد به این دلواپسی دیرین همه ی ما انسانها انگشت میگذارد و به تحلیل آن می پردازد یعنی « خسته شدن از تلاش » برای انسانی است که مدعی طلب معشوق است و در اینجا عاشق را مثل ماهیان که از تلاش و حرکت در آب برای لحظه ای احساس خستگی و سیری نمیکنند عاشق نیز دائما تشنه است و از موانع و دشواریها از رسیدن به وصال ناامید نمیشود بلکه دائم در حال تلاش و تشنگی هستند و همین امر باعث میشود آنان دچار « غم و اندوه ناشی از ناامیدی » نشوند . به عبارت دیگر مولانا باز به نکته ی روانشناختی جالبی توجه میدهد و میگوید انسان عارف و عاشق اساسا به این دلیل که دائم در حال تلاش و توجه به معشوق است و در عشق مستغرق است هیچ ملول و دلمرده نمیشود و این دلمردگی ها مشکل کسانی است که نه یا به عشق دچار نیستند یا اگر مدعی عشق هستند در میانه ی راه از ادامه ی آن بخاطر مشکلات و موانع و یا دیر و زود شدن مایوس و ناامید میشوند و به همین خاطر همیشه غمزده و نگران اند آنهم در محیط زندگی فعلی شان یعنی دنیا ! این نکته را مولانا در دیوان شمس بیشتر باز کرده است و میگوید حضور « غم » در زندگی ناشی از ناامیدی و نداشتن تحمل سختی ها و صبر است و همین حتی باعث میشود آدمی از رسیدن به درک اسرار محروم بماند به همین خاطر باید ماهی وش خود را در دریای معنی انداخت و بسیار تلاش کرد و ملول نشد :

بگو دل را که گرد غم نگردد             ازیرا غم به خوردن کم نگردد !

دل اندر بی غمی پری بیابد             که دیگر گرد این عالم نگردد

دلا سر سخت کن کم کن ملولی      ملول اسرار را محرم نگردد !

      چو ماهی باش در دریای معنی          که جز با آب خوش همدم نگردد

   ملالی نیست ماهی را ز دریا            که بی دریا خود او خرم نگردد

  یکی دریاست در عالم نهانی            که در وی جز بنی آدم نگردد

 خموش از حرف !  زیرا مرد معنی        به گرد حرف لا و  لم  نگردد

...

پيام هاي ديگران()     link     شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩ - مشتاقان مولوی

جرعه ای از دریای مثنوی (2)

سلام :

ادامه ی مطلب قبل:

مولانا میگوید تا زمانی که سینه ای از درد فراق بی تاب و شرحه شرحه نشود آمادگی بازگویی درد فراق و حتی شنیدن و درک این جدایی و دوری را نخواهد داشت .

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش     باز جوید روزگار وصل خویش

این میل به بازگشت گویا علت افسردگی و اضطراب نهانی است که در ما آدمیان همیشه وجود دارد گویا نیرویی از عالمی که در آن بوده ایم باز ما را بخود فرا میخواند. آیا افلاطون نیز چنین دردی را نیافته بود که به دنبال عالم مثل بود ؟

من به هر جمعیتی نالان شدم             جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

هرکسی از ظن خود شد یار من          از درون من نجست اسرار من

    مولانا به نکته ی جالبی اشاره میکند اینکه بسیاری از افراد که به درد فراق دچار نیستند از درک درد و احساس جدایی عاجزند و طبعا شاید این باعث میشود انسانی که به درد فراق دچار است ازین امر بشدت احساس تنهایی و بی کسی کند . همگان  ما را از ظاهرمان  تفسیر میکنند در حالیکه شخص باید بسیار باریک بین و دردکشیده باشد تا درون آدمی را کشف کند . بسیار کسانی هستند که در طول زندگی همراه ما میشوند ولی وقتی درد مشترکی بین ما نباشد تنها به ظاهر ما بسنده میکنند و ما را  آدمی خوش یا ناخوشی می پندارند در حالیکه روزی از آنها خسته میشویم و آنان را رها میکنیم تا راه سفر خویش را به تنهایی ادامه دهیم چرا که نمیتوانیم از اسرار درون مان برای آنها چیزی بگوییم .

سر من از نالهٔ من دور نیست            لیک چشم و گوش را آن نور نیست

    آیا هیچ راهی برای رسیدن به درون افراد نیست ؟ چرا هست نشانه های ظاهری گفتار یا کردار ما سمبل های ساده ولی دقیقی میتوانند باشند بر نکات پنهان درون ما . ولی اینکه بتوان از ناله ی کسی اسرار او را دریافت شرطی دارد و شرط آن البته داشتن نوری است که بر دل مخاطب تابیده باشد تا چشم و گوش او بصیرو سمیع شود  

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست      لیک کس را دید جان دستور نیست

    در اینجا مولانا به نکته ی جالبی توجه میدهد . میگوید اینکه روح و تن مان از یکدیگر مجزا تصور میشود به خاطر خصوصیت زندگی ما در این دنیاست و الا تن از جان یا جان از تن پوشیده نیست همچنانکه بعدها در جاهای دیگر اشاره میکند که هرچه از عالم صورت ( که عالم زندگی معمولی ماست که در آن ما وابسته به حس های جسمی خود در بند رنگ و بو و طعم و صورت اشیا هستیم و در آن حتی افراد از یکدیگر جدا هستند و متمایزند )‌ به سوی عالم بی صورتی یا عالم جان بالا برویم و دیگر وجود افراد از قالب جسم و رنگ و شکل و صدا و بو و غیره رها میشود و این افراد با یکدیگر از نظر وجود یکی میشوند و به تعبیر مولانا در آنجا موسی و فرعون نداریم که با هم به ضدیت و جنگ برخیزند بلکه موسی و موسی داریم که با هم در صلح و ضفا هستند و یکی میشوند . اما برداشته شدن این حجاب بین تن و جان و یکی دیدن این دو در عالم صورت ( به اصطلاح مولانا ) در دستور کار دنیا نیست و ممکن و مجاز نیست به همین خاطر هم ما در زندگی دنیایی مان همواره بین تن و جان در هیجانیم گاهی به تن گرایش پیدا میکنیم و گاهی به جان .

آتش است این بانگ نای و نیست باد            هر که این آتش ندارد نیست باد

    این تمثیل آتش نی جالب است یعنی آنچه در این نی دمیده میشود باد و هوای دم نیست که باعث صدای نی شده بلکه آتش اشتیاقی است که نی را به صدا در آوردهاست و طبعا هرکس این آتش اشتیاق را در خود نداشته باشد محکوم به نیستی خواهد بود . در ادامه توضیح میدهد که منبع این آتش تازه عشق است :

آتش عشقست کاندر نی فتاد              جوشش عشقست کاندر می فتاد

    به عبارتی دیگر آنچه نهان در صدای نی است آتش عشقی است که نی یا بعبارتی مولانا را به گفتن رازهای درون خویش وادار کرده است و می که در تمثیلات همه ی عرفا بکار برده میشود از عشق است که به جوشش در می آید.

نی حریف هرکه از یاری برید               پرده‌هااش پرده‌های ما درید

    مولانا در اینجا توصیه ای میکند که برای هرکس که احساس تنهایی و جدایی  در درون خود دارد که شنیدن این بانگ نی و همراهی با نی میتواند جایگزین و حریف خوبی باشد برای بر طرف کردن این احساس جدایی و تنهایی درونی ما و این نکته که نی  با بازگویی اسراری که در دل دارد آدمی را از افسردگی های کهنی که به خاطر اسارت در عالم تن و گرفتاری های زندگی عالم صورت به آن گرفتار شده است می رهاند و ضمن آنکه پرده از رازهایی برمیدارد که باعث میشود بسیاری از پرده های ظاهری زندگی که جلوی دید مارا گرفته است و مانع رویت حقیقت میشود و چه بسا باعث پریشان حالی و افسردگی ما شده است دریده شود و کنار رود و حجاب چهره ی جان به تعبیر حافظ برداشته شود و همین باعث پیدایش نور امید و احساس شادی و شعفی قلبی و درونی میشود همچنانکه خود مولانا به این شادی و شادخواری رسیده بود و محال است همنشین مولانا بشویم و شاد و امیدوار از کنار او برنخیزیم  . در ادامه بر این نکته تاکید بسیاری میکند نی هم بازگو کننده ی درد است و هم شفای درد تا مشتاقان راه بتوانند به درمان درد خویش ( در شکل تریاق )  و با شنیدن دردهای نهان خود از بازگو کننده ی درد ( در شکل زهر ) به درمان آن بپردازند و در عین حال همدم مشتاقی که شوق عشق و زندگی را به آدمی می بخشد به نی پناه ببرند :

همچونی زهری و تریاقی که دید؟         همچو نی دمساز ومشتاقی که دید

نی حدیث راه پر خون می‌کند                    قصه‌های عشق مجنون می‌کند

اما این همراهی با نی نیز شرطی دارد یعنی بیهوش بودن ! یعنی خود را به او سپردن و از لجاجت های عقل معشیت اندیش دست برداشتن :

محرم این هوش جز بیهوش نیست            مر زبان را مشتری جز گوش نیست

    چه تعبیر جالبی دارد مولانا !!  میگوید تا گوشی نباشد که مشتری زبان باشد گفتن اسرار چه سود دارد ؟ اما تاکید دارد که گوش باش نه گوینده ! یعنی در محضر نی باید سراپا گوش بود تا محرم اسرار شد این تاکید بر شنیدن نه گفتن در دنیای عرفان از آن دست تمرین های سخت و بسیار آموزنده ی عرفانی است اینکه خموش باشیم تا صدای درون شنیده شود تقریبا در تمامی نحله های عرفان اعم از مسلمان و بودایی و ذن بر آن تاکید شده و از نکات جالب اینکه مولانا از نام خموشی برای خود بعنوان نام شاعرانه ی خویش استفاده کرده است . او  تاکید دارد که این نی هوشمند و به حقیقت رسیده برای بیان اسرارش نیاز به وجودی دارد که از خود بیخود شده باشد و هوش دنیایی اش را که مانع درک حقیقت است را به کناری نهاده باشد و البته رسیدن به چنین مقامی برای آدمی در حالت معمول بسیار دشوار است وقتی گوشه ی چشمی به زندگی عادی و هیاهوهای آن داشته باشد و بخواهد به حقیقت هم برسد طبعا باید بیهوش شد تاهوشیار شد .

...

پيام هاي ديگران()     link     یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩ - مشتاقان مولوی

جرعه ای از دریای مثنوی (1)

سلام :

تقدیم به دوست و همراه  بسیار عزیزی که انگیزه و جسارت نوشتن درباره  مولانا را به نگارنده بخشید ...

     با نگاهی اجمالی به تاثیر تفکرات و شخصیت عظیم مولوی بر سیر عرفان و تفکر بشر به روشنی میتوان دریافت که امروزه جمعیت شیفتگان و پیروان حضرت مولانا از علما و بزرگان گرفته تا مردم عادی از مسلمان گرفته تا غیر مسلمان در طول تاریخ بعد از حضورش تا به امروز به حدی کثیر شده است که گویی با حضور مولانا بعد از اسلام دین تازه ای ظهور کرده است که مصحف اش کتاب مثنوی است ! بسیاری از بزرگان قدیم و معاصر به شکلی وامدار آموزه های مولانا بوده اند و از افتخارات خویش نوشتن تفسیر و شرحی بر ابیات مسئله آموز مولانا میدانسته اند و از طرفی بسیاری همواره با افتخار خود را مرید و پیرو درس او میدانند . پس شگفت نیست که در سطوح پایین تر بسیاری خود را شیفته و دانش آموز حضرت مولانا بدانند و خواندن مثنوی را بعد از قرآن برخود فرض بدانند و یافته های خود را با دیگران مبادله کنند . البته دریای مثنوی نیز آنقدر عمیق و وسیع است که مشکل بتوان با خواندن یکباره و چند باره ی آن مدعی احاطه و شناخت آن شد ولی به مصداق تاکید خود مولانا آب دریا را اگر نتوان کشید - لیک قدر تشنگی باید چشید ! طبعاهرکس تشنه تر باشد بیشتر به غور و تفکر در آن همت خواهد گماشت و حیف است روزگار بر ما بگذرد و همتی بر خواندن و تامل در مطالب این کتاب نکرده باشیم .

     هرکس از خواندن مثنوی آنقدر شیفته ی مولانا میشود و آنقدر ذهن و دلش روشن میشود که بی اختیار میخواهد جهانیان را از آن جرعه ای که از دریای مثنوی نوشیده است بنوشاند .  شگفت نیست اگر می بینیم هرکس با هر میزان از دانش ولو تنها قسمتی از آن را مطالعه کرده باشد میخواهد از نکاتی که بر او درطی خواندن مثنوی الهام شده تفسیری و سخنی بگوید  و جالبتر آنکه هیچ نکته ای که از دهان هر گوینده ای شنیده یا خوانده میشود  البته تکراری ملال آور و بی ارزش نیست و با هر تفسیر و سخن تازه ای از برداشت هایی که از اشخاص مختلف میخوانیم نکته ی تازه ای میتوان از مثنوی آموخت ! و این البته معجزه ی این کتاب است - که خود مولانا از آن تعبیر به « نردبان آسمان » کرده است - که با هربار خواندن نکته ی تازه ای بما می آموزد .

 بشنو از نی چون شکایت می‌کند     از جداییها حکایت می‌کند

      بسیاری از گفته ها و تفسیرها در باره ی این بیت حاکی از این است که مراد از نی در این بیت خود شخص مولاناست . به نظرم اینکه در پاسخ به این پرسش که بین مثنوی و دیوان شمس کدامیک ابتدا سروده یا گفته شده است ؟  باید گفت با توجه به نوع محتوای هر دو کتاب که دیوان کبیر شمس را تبدیل به یکی از عاشقانه ترین دیوانهای شعر کرده است و نقش حضور شمس در آن بیداد میکند در مقایسه با کتاب عظیم مثنوی که به گفته ی دکتر سروش کتاب مثنوی بیشتر کتاب آموزش و بحث و گفتگوهای عالی عرفانی و ذوقی است (و البته در قیاس با سایر کتب عرفانی حاوی نکات و دقایق عرفانی بسیاری است که آنرا همواره یک پله بالاتر از سایر کتب عرفانی قرار میدهد )  احتمالا دیوان شمس اول سروده شده است و بعدها بعد از ناپدید شدن شمس تبریزی و درد تنهایی و فراقی که تا مدتها و بلکه تا آخر عمر در جان مولانا باقی ماند احتمالا مثنوی بعدها در ایام تنهایی مولانا که مریدان مشتاق شنیدن بوده اند سروده شده و تدریس میشده یعنی در دوران تنهایی و پختگی عرفانی مولانا که میرفت دریای درون مولانا بر اثر امواج خروشان الهام که بر وی میرفته است از خودبیخود شود و به همین خاطر هم مثل چشمه ساری که بی تاب فوران و جوشیدن از یک روزنه ای باشد به دنبال همراهان اهل دلی میگشت تا آنچه در سینه دارد را بازگو کند و البته این کار عظیم تا آخر عمر مولانا ادامه یافت و اگر اجل مهلت میداد چه بسا شاهد جوشیدن مطالب و نکات بسیاری از دریای درون مولانا می بودیم . اما در باره ی این بیت به گفته ی مفسرین تفاوت دید مولانا با انسان معاصر نظیر مکتب های اگزیستانسیالیست ها درد انسانهای عارفی نظیر مولانا درد تنهایی نیست بلکه درد فراق و جدایی است . جدایی از معشوق و عالمی که روزگاری روح انسان در آن سکنی داشت . این درد جدایی آنقدر در وجود عارفانی که به حقیقت رسیده اند شدید است که همه ی گفته ها و ناله ها و دردعشقی که در آینه ی اشعارشان برای دیگران بازگو میکنند به مانند نی که از نیستان که وطن اصلی اش بوده و اکنون جدا شده با آهنگی حزین شکایت و حکایت میکند . همچنانکه در ادامه میخوانیم از زبان نی و به دیگر سخن از زبان مولانا که هم درد فراق از شمس او را بی تاب کرده است و هم درد عشقی که از درک عالم معنی و عالم بی صورتی به او دست داده است که : 

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند           در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق    تا بگویم شرح درد اشتیاق 

...

پيام هاي ديگران()     link     یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩ - مشتاقان مولوی