تفکر در مثنوی
بینش مولانا از مرگ

بینش مولانا از مرگ

(نویسنده: ساسان میری)

یکی از مهمترین موضوعاتی که فکر آدمی را به خود مشغول میدارد اندیشه مرگ است . وحشت از مرگ و  کوتاهئ عمر یکی از دغدغهای بشر در طول تأریخ بوده است .مثالهای فراوانی در شکل قصه و روایت و  نقل و داستان سرایی در مورد تلاش انسان برای دستیابی به حیات جاویدان در  صفحات تأریخ و ادبیات به  ثبت رسیده است . از بدیهی ترین و آشناترین اصطلاحات در نزد مردم فارسی تبار "آب حیوان "، "نوش  دارو " ،"چشمه خضر " می باشد . اینکه آیا بشر بالاخره میتواند "نوشداروی "مرگ را کشف کند  و حیات ابدئ خودرا در دنیا آغاز نماید در حال حاضر مسأله ای است ناروشن . اما بزرگان ما بخصوص حضرت مولانا  در این باره چه نظری دارد . یکی از جالبترین بخشهایی که  مولانا در "مثنوی " بطور مفصل به آن پرداخته است همین مسأ له مرگ است .البته کل موضوعات مطرح  شده در "مثنوی " جالب و از نظر نگرش منحصر بفرد هستند اما با توجه به اهمیت موضوع مرگ و  وحشت از آن طرح این مسأ له را برازنده تر مینماید .حضرت مولانا از سلک عارفان وارسته است و اولیای  الهی و حکیمان ربانی مرگ را به دو نوع تقسیم کرده اند :
 الف : مرگ اختیاری
 ب : مرگ اجباری

مرگ اختیاری چیست ؟
 " مرگ اختیاری آن است که آدمی با برنامه های الهی و عرفانی بر خودبینی و منیت خویش چیره شود و دیو  نفس را به زنجیر ایمان درکشد و به تهذیب درون و صفای باطن رسد .ایه 19 سوره مبارکه روم خداوند می فرماید :
 " موجود زنده را از مرده پدید می آورد و از موجود زنده مرده بر می آورد و زمین را پس از آن  که خشک و بیجان شد با رویش گیا هان زنده میکند .شما آدمیان نیز به سان گیاهان پس از مردن حیات  دوباره می یابید و از گورها برانگیخته میشوید ."
 دوم اینکه: حکیمان ربانی برای برای اثبات مرگ اختیاری حدیث «موت قبل عن تموت» یعنی«بمیرید پیش از آنکه بمیرید " را دلیل می آورند .اهل عرفان مرگ اختیاری را "قیامت صغرا " و قیامت وسطی " گویند از آن جهت که آدمی از حیات تیره نفسانی می میرد .
 آزمودم مرگ من در زندگیست،
چون رهم زین زندگی پایندگیست.
ای خنک آن را که پیش از مرگ مرد،
یعنی او از اصل این رز بوی برد.
 حضرت مولانا مرگ اختیاری را عنایت الهی می داند،که باعث حیات و هدایت می شود. به عقیدهء او اینگونه مرگ حیات حقیقی در لباس مرگ است و زندگی ظاهری مرگی در لباس حیات.
 چون ز مرده زنده بیرون می کشد،
هر که مرده گشت او دارد رشد.
مرده شو تا مخرج الحی الصمد،
زنده ای زین مرده بیرون آورد.
این حیات خفیه در نقش ممات،
وان مماتی خفیه در قشر حیات.

به دنبال این حضرت مولانا می افزاید صاحب مرگ اختیاری جسما در میان زمینیان است اما روحا با ملکوتیان پیوسته است و در این زمینه از خاتم انبیا حضرت محمد مصطفی (ص) دلیل می آورد که فرموده هر که خواهد مرده را در زمین زنده ببیند به حضرت ابوبکر صدیق(ر) نگاه کند.
 می رود چون زندگان بر خاکدان،
مرده و جانش شده در آسمان...
هر که خواهد که ببیند در زمین،
مرده یرا می رود ظاهر چنین.
مر ابوبکر تقی را ببین،
شد ز صدیقی امیر المحشرین.

...
ادامه مطلب

پيام هاي ديگران()     link     یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩ - مشتاقان مولوی

زندگی در پرده ( 2)

ادامه ی سخن :

               اما پیش از هر سخنی مایلم برای روشن تر شدن بحث « حجاب در زندگی » به چند پرسش احتمالی بپردازم که ممکن است در ذهن هرکس در این باره بیاید :

             ١- آیا واقعا این مسئله ی حجاب و وجود پرده هایی در برابر دیدگان عقل و دل ما حقیقت دارد ؟ یعنی واقعا این زندگی لایه لایه است ؟

            ٢- این مسئله ی وجود حجاب در عرفان از کجا آمد و چه مسائلی باعث شد عرفا به این مسئله بپردازند ؟ آیا یک پدیده ی تصنعی و من در آوردی بود که عده ای نشستند و آنرا از پیش خود ساختند یا واقعا شواهدی و مستنداتی وجود داشت که منتج به این کشف این پدیده در عرفان شد؟

             ٣- چرا در نوشته ها و گفتارهای عرفانی اینهمه اختلاف در مصادیق حجاب به چشم میخورد و آیا این همه تنوع و تکثر خود حاکی از بی ریشه بودن این باور یعنی وجود حجاب یا پرده در اذهان بزرگان عرفان نیست ؟

             ۴- اهمیت فهم این مسئله ی حجاب و پرده بر دل و ذهن ما چیست و چه رابطه ای با مبحث مرگ و زندگی دارد ؟

             ۵- این مسئله یعنی فهم و احساس وجود حجاب در زندگی  و باور به آن چه تاثیر در زندگی عملی و عینی ما میگذارد و برخورد ما با زندگی را چه تغییری میدهد ؟

 

                    ادامه دارد .....

                                                                            « رضا منصورزاده »

 

...

پيام هاي ديگران()     link     یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩ - مشتاقان مولوی

زندگی در پرده - مقدمه (1)

سلام :  

              در قسمتهای گذشته به اختصار سخن از تصویری که در عرفان اسلامی بطور عام و در گفتارهای حضرت مولانا بطور خاص از زندگی و مرگ ترسیم شده به میان آمد  تصویری که به اعتقاد عرفا و مخصوصا مولانا باید از پدیده های زندگی و مرگ داشت تا بتوان به حقیقت نهانی که در ورای این عالم عادی ما نهفته است رسید یعنی مرحله ی نهایی هر سلوک که با نام « حقیقت » شناخته میشود .  در عرفان اسلامی البته رسیدن به این مهم با  فهم دقیق و اعتقاد یافتن به  مفهوم « شریعت » حاصل میشود که شامل آموختن همه ی باورهایی است که هم بصورت دین و روایات و هم در لابلای آموزه های بزرگان عرفان نهفته است -  شناخت کاملی است که باید هر سالکی از خودش و زندگی و همه ی هستی و البته خداوند و هرچه که با آن روبروست پیدا کند و سپس با طی کردن مراحل آمادگی عملی  که با نام « طریقت » در فرهنگ عرفان می شناسیم به آن مرحله از آمادگی و بلوغ برسد که بتواند « حقیقت » را آنچنان که در ورای این ظواهر زندگی عادی نهفته است درک کند .  

                  اکنون در ادامه آن موضوعات مایلم تا جایی که بضاعت گفتار باشد ( البته با توجه به آنچه در باب زندگی و مرگ گفته شد ) به سایر مسائلی که تازه در زندگی با آن مواجه میشویم از نگاه مولانا  بپردازم تا انشالله با بنای نظام فکری مولانا بصورت جامعتری بهتر آشنا شویم و به شکلی سازمان یافته و طبقه بندی شده ای  تصویر روشن تر و جامعی به دست آوریم .  یکی از جالبترین و مهم ترین موضوعاتی که در گفتارهای مولانا در باب زندگی مطرح شده و باید به آن توجه کرد مسئله ی « زندگی در حجاب است »  است یعنی باور به اینکه زندگی عادی ما زندگی پیچیده در پرده های تو در تویی است که دیدگان ما را برای رسیدن و فهم حقیقت بسته است و طبعا انسان باید برای رسیدن به حقیقت این پرده ها را یک یک کنار بزند و با هر کنار زدنی حجابی به فهم عمیق تری از رازها برسد و کامل تر شود و یک گام به حقیقت نزدیک تر شود .

                 اما پیش از ادامه ی این موضوع از نگاه مولانا ابتدا باید این نکته را اشاره کنم که هدف از این نوشتارها صرفا ارائه ی سرآغازی است بر آموزه های بسیار تو در تو و البته بس جذابی که در دنیای عرفان وجود دارد و  مولانا آنرا در برابر دیدگان ما میگشاید . البته اینها تنها سرنخ هایی است که در این محیط وبلاگی میتوان به آن پرداخت و لزوما نه همه ی آنچه که میتوان در اینباره دانست یا گفت . ضمن اینکه باید به چند تذکر اشاره کنم :

               اول مسئله این است که نویسنده داعیه ی هیچ تفسیر و شرح جامعی از خود ندارد و اینها تنها ماحصل گفته های پراکنده و جالبی است که در نوشته ها و یادگارهای معارف عرفانی ما به اشاره ذکر شده است و امید است خواننده با پیگیری آن به سرچشمه های اصیل تر آن دست یابد و اینها تنها اشارت است همچنانکه که عرفا به شکل منسجمی آنرا طرح نکرده اند بلکه همه جا اشارتهایی نموده اند تا آنانکه طالب و تشنه ی درک اسرار اند و به آن باور قلبی پیدا کرده اند بتوانند از این سرنخ ها و اشارات به وادی پهناور حقیقت پا بگذارند .

              دومین تذکر اینکه اساسا ما به دو شکل میتوانیم با آموزه ها و سخنان عرفانی برخورد کنیم که اتفاقا موضوع سخنی که در این نوشته میخواهم به آن بپردازم به نوعی با آن ارتباط محکمی پیدا میکند :

               یکی اینکه ما بطور کلی با گنجینه ی عرفان و سخنان عرفای کهن صرفا از دید شاعرانه با این احساس که سخنانی لطیف و احیانا شورانگیز گفته شده برخورد کنیم و آن همه نکات و دقایق را صرفا شعرهایی عاشقانه و رومانتیک بدانیم که عده ای اهل ذوق وقتی  دماغشان داغ کرده بود و حال و هوای مست گونه ای داشته اند آفریده اند و برای ما به ارث گذاشته اند که خب  طبعا باورهای فکری و اعتقادی و رفتارهای عملی آنان در چنین برخوردی اصلا چندان کانون توجه و تعمق برای ما بعنوان وارث این ارثیه واقع نمیگردد و مثلا به میزان وابستگی آنان به قرآن و روایات علاقه و توجه نشان نمیدهیم ( چنانکه در مورد حافظ و خیام بشدت این روش در نزد اهل اندیشه و روشنفکران صدق میکند و هرکسی از ظن خود شد یار من ) . یا اینکه برخورد منطقی تری با عرفان باید داشته باشیم و اساسا بصورت جامع تری زندگی و سخنان هر متفکری را در همان بستری که زندگی میکرده است و باورهایی که به آن توجه و دلبستگی داشته و نیز مراجعی که اساس اندیشه ها و گفتارها و رفتارهای او بوده است در نظر آوریم تا بطور واقع بینانه تر و اصولی تر از زاویه ی دید او به گفته هایشان و تفکرشان نگاه کنیم . خب در شکل اول ما خوانندگانی خواهیم بود که صرفا در موضوعات خاصی علاقمند به استفاده از  گفته های آن بزرگان میشویم  که عموما درحد رفع خستگی و پیدا کردن حس و حالی موقت در حد یک مسکن است و احیانا اگر منتی سر خود بگذاریم از سخنان آنان تنها شاهد آوردن و مثالی برای سخنی که مورد نظر ماست استفاده میکنیم که طبعا در چنین حالتی از کل وجود آن بزرگان بی بهره میشویم و از آنهمه  معارف عظیم تنها به اندک استفاده ای رضایت داده ایم و محصول این خوشه چینی ما تصویر ناقص و احیانا دور از خواستی است که آن گوینده ی آن سخنان اینهمه بر‌ آن اهتمام کرده است و چه بسا از شرابی که بما تعارف میکند دنبال آب انگوری میگردیم که در گیلاسی بما تعارف کند ! و مست مان کند ! ....که خب به نظر نگارنده این کمال بی انصافی و دور از هر منطق و استدلالی است که چنین اندوخته های عظیمی تنها دستمایه ی یک احساس عاطفی گذرا و موقت در ما بشود که هرگاه شور حسینی گرفتیم یادمان این سخنان بیفتیم گرچه آنهم بد نیست ولی مطلوب نیست !  . شکل دوم برخورد ما با عرفان و عرفا -  به دور از هر حب و بغض فکری و عقیدتی و احیانا سیاسی و فرهنگی -  جامع نگریستن به زندگی و افکار این بزرگان است و توجه به همه ی آنچه در گنجینه ی سخنان و افکار این بزرگان آمده است و البته به اعتقاد بنده حتی یک گام دیگر هم نیاز است و آن باور پیدا کردن به مبانی صحبتهای آنان بصورت اصول موضوعه است که آن را پذیرفته ایم و به آن باور داریم چنانکه تصور آنان از ما بعنوان مخاطب چنین بوده است که ما وقتی پای صحبت آنان می نشینیم این پیش فرض را در نظر داشته اند که ما به آن مبانی نظری که به آن اشاره میکنند و در صحبت آنان است باور و ایمان داریم و به آن عمل میکنیم مثل توجه به آیات قرآن و تفاسیری که از آن شده است یا روایاتی که از بزرگان دین رسیده است و سپس آنان در ادامه به طرح نکات و اسرار می پردازند نه اینکه تازه ما در همان مبانی گفتار آنان دچار تشکیک و تردید باشیم .  طبعا در صورت پذیرش مبانی گفتارهای آنان چنین نگرش جامعی میتواند مانند کوهنوردی  باشد که پا به پای مربی خویش به قصد رسیدن به قله ای مرتفع خویش را به با تمام وجود به او می سپاردو  با اعتقاد و ایمانی راسخ اندیشه و عمل خود را به سخنان آن مربی می سپارد چرا که خود درین زمینه تفسیر و تجربه ی شخصی محدودی دارد یا اصلا تجربه ی فردی ندارد و تنها به صرف ایمان به  درستی و صداقت گفتار و شخصیت  آن مربی و آموزگار و راهی که خود آن مربی طی نموده است - پا به راه صعود به قله میگذارد و آن سخنان را به عنوان اصول موضوعه و مبنا می پذیرد . البته در این نوع برخورد است که هرچه در آن تعمق کنیم تا دقیق تر و بسیار عملی تر و ملموس تر ما نیز بتوانیم به هرچه او رسیده است ما نیز دست یابیم و الا اگر چنین نکنیم همواره مانند کسی میشویم که آرزوی رسیدن به قله ای را دارد ولی میخواهد خود آن راه را به تنهایی تجربه کند و به هیچکس نیز نمیتواند اعتماد و ایمان داشته باشد در اینصورت طبعا خدا میداند چه میزان میشود انبوه این آموزه ها و تجارب ارزنده را دور ریخت و دچار بلای تکرار مکررات و یا احیانا همچنان که خود مولانا با همه ی هوش و نبوغی که داشت به آن تاکید کرده است و عرفای دیگر نیز به آن اشاره کرده اند در خطر سقوط و بیراهه رفتن قرار میگیریم و یا مانند دسته ی اول تنها به وصف عیش و مستی و عشق خود را به بازی میگیریم و به آن حالات موقت مستی دلخوش میشویم و به هیچ قله ی معنویتی پا نمیگذاریم .     

                                                                      « رضا منصورزاده »          

...

پيام هاي ديگران()     link     شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩ - مشتاقان مولوی

فراخوان

با سلام و تقدیم احترام

از فرهیختگان و همراهان ارجمند دعوت می شود جهت انسجام بخشیدن به مطالب وبلاگ نسبت به ارسال نظرات ، مطالب و پژوهش های خود درقالب محورهای پیشنهادی دوستان  اقدام فرمایند. چنانچه سرفصل و یا ایده جدیدی نیز در نظر دارید، خواهشمند است جهت  اطلاع رسانی عمومی به آدرس پست الکترونیکی وبلاگ Tafakordarmasnavi@gmail.com اعلام فرمایید.منتظر نظرات شما هستیم و پیشاپیش از بذل توجه و همکاری ارزشمندتان سپاسگزاریم.

محورهای پیشنهادی این فصل( توسط جناب آقای مهندس میری):

1- انسان کامل یا انسان خدای
2- زندگی بس از مرگ - معاد
3-تجلی و اقسام آن
4- حرکت جوهری
5-عبادت

 

...

پيام هاي ديگران()     link     دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩ - مشتاقان مولوی

مثنوی را نیست پایانی پدید

 مثنوی معنوی

مثنوی، مشهور به مثنوی معنوی یا مثنوی مولوی، نام کتاب شعری از مولانا جلاالدین محمد بلخی شاعر و صوفی پارسی گو است. این کتاب از ۲۶۰۰۰بیت و ۶ دفتر تشکیل شده و یکی از برترین کتاب‌های ادبیات عرفانی کهن  و حکمت فارسی پس ازاسلام است. این کتاب درقالب شعری مثنوی سروده شده‌است؛ که در واقع عنوان کتاب نیز می‌باشد. در این کتاب ۴۲۴ داستان پی‌درپی به شیوهٔ داستان سختی‌های انسان در راه رسیدن به معبود را بیان می‌کند. بیت نخست دفتر اول مثنوی معنوی به نی نامه شهرت دارد و چکیده‌ای از مفهوم ۶ دفتر است. این کتاب به درخواست شاگرد مولوی، حسام الدین حسن چلبی، در سالهای ۶۶۲ تا ۶۷۲ هجری/۱۲۶۰ میلادی تالیف شد. مولانا در این کتاب مجموعه‌ای از اندیشه‌های فرهنگ اسلامی را گرد آورده‌است.

 ساختار ادبی مثنوی

مثنوی‌ مولوی، همانند بیشتر مثنوی‌های صوفیانه ، به صورت عمده از «داستان» به عنوان ابزاری برای بیان تعلیمات تصوف استفاده می‌کند. ترتیب قرار گرفتن داستان‌های گوناگون در این کتاب ظاهراً نظم مشخصی ندارد. شخصیت‌های اصلی داستان‌ها می‌تواند از پیامبران و پادشاهان تا چوپانان و بردگان باشد. حیوانات نیز نقش پررنگی در این داستان‌ها بازی می‌کنند. آخرین داستان مثنوی شاهزادگان و دژ هوش ربا، با وفات مولوی ناتمام ماند. دفتر ششم مثنوی از همین روی دفتری ناتمام است. فرزند او مثنوی زیبایی دارد که در آن از مرگ پدر و ناتمام ماندن مثنوی گله کرده‌است. اصل داستان را البته جویندگان می‌توانند در مقالات شمس تبریزی بیابند و از بخش پایانی قصه مطلع شوند.

مولوی در مثنوی تبحر خود را در استفاده از اتفاقات روزمره برای توضیح دیدگاه‌های عرفانی‌اش نشان می‌دهد. ویژگی تمایزبخش دیگر این کتاب میزان گریزهای مکرر آن از داستان اصلی برای توضیح (گاه مفصل) نکات مختلف جنبی داستان است. این نکته ممکن است بیانگر این باشد که برای مولانا مضمون داستان اهمیت بسیار بیشتری از سبک نگارش داشته‌است.

مثنوی و کتب آسمانی

برخی از ادیبان، مثنوی را تالی کتب آسمانی خوانده‌اند و برخی پا را از این هم فراتر نهاده و آنرا مصحف ثانی نام نهاده‌اند. جامی، مثنوی معنوی را «قرآن در زبان فارسی» نامیده‌است. بنابر نظر جلال الدین همایی ، مثنوی اگر از سروده‌های گاتا، اوستای زرتشت ، وداهای هندوان و عهد جدید مسیحیان (قرآن و عهد عتیق مستثنی شده‌اند) که در دسترسند، عمیق تر و پر مایه تر نباشد، قدر مسلم کمتر هم نیست. دلیل این اعتقاد به دو نکته باز می‌گردد. نکته اول آنکه سرچشمه فیض و سرمایه‌ای که سبب تالیف مثنوی گشته همانا وحی الهی است و این در جای جای مثنوی مشهود است. بنابر اعتقاد مسلمانان، وحی به پیامبران مختص نیست و چه بسا به تعبیر قرآن بر زنبور عسل نیز نازل گردد. بنابراین اعتقاد است که در مثنوی آمده‌است.

هم کم از وحی دل زنبور نیست     گیرم این وحی نبی گنجور نیست

خانهٔ وحیش پر از حلوا شده است  چونکه اوحی الرب الی النحل آمده است

دلیل دوم آنکه مولانا روحی وحی‌شناس داشته و این روح اثر خود را به شکل چشمگیری در مثنوی به جای گذاشته‌است.

گر نبودی روح های غیب‌گیر     وحی نآوردی ز گردون یک بشیر

 

...
ادامه مطلب

پيام هاي ديگران()     link     دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩ - مشتاقان مولوی

دیدار مثنوی ... بخش نخست ( نویسنده : محمد بینش - آلمان )

پیشگفتار :

             گر شدی عطشان بحر معنوی                 فرجه ای  کن در جزیره مثنوی

             فرجه کن چندان که اندر هر نفس               مثنوی را   معنوی     بینی  و بس

             چون ز حرف و صوت و دم یکتا شود            آن   همه  بگذارد    و   دریا شود  

             قافیه اندیشم و دلدار من                           گویدم مندیش جز دیدار من !

              با درودی گرم و روشن چو خورشید خاوران به یارانی که این برگ را گشوده اند، راهی را آغاز می کنیم . راهی که بیاری حق  می تواند ، مشتاقان ِ پیمودن  آنرا به فتح قله هایی چند از مثنوی معنوی راه بگشاید . از همین  آغاز راه در نخستین گام ، شاید  خواننده بپرسد چرا چنین عنوانی را برای نوشتاربرگزید یم و نه مثلا :

              "شرح مثنوی " ؟ از آن جهت که مثنوی را باید با چشم " سِر" دید و به کشف و شهود دریافت . شروح مثنوی و مقالات راهنمای فهم آن تنها یکی از وسایل پیمودن این راهند   اصل ، اشتیاق است و صدق؛و دیگر هیچ !می توان با مثنوی ملاقات کرد و با  او درد دل گفت .می نویسم او و نه "آن" زیرا به موجودی زنده و هشیار نظر دارم. صاحبدلی که می توان هر شکر و شکایتی را در هر زمانه ای نزدش برد و پاسخی در خور شنید مانند غزلیات حافظ که هر کس از "ظن" خود یارشان شده تفالی میزند .

                شاید این سلسله نوشتارها برای کسانی که خود دستی در پژوهش متون عرفانی دارند چیزی در خور نداشته باشد و ما را به تکرار سخن دیگران متهم دارند .باکی نیست ؛   که روی سخن بیشتر با نسل جوان است. نسلی بالنده که داعیه ی پی افکندن بنیادی انسان گرایانه برای جامعه نوین ایران دارد . چراکه عرفان و تصوف با پیشینه هزار ساله خویش ، ــ گرچه نقاط  ضعف نیز فراوان دارد ــ یکی از ژرفترین سمت گیری های تلطیف ِ شریعت اسلامی ست .امروزه شوربختانه دردهکده کوچک جهانی، افراد چنان در برابر کوران اطلاعات قرار گرفته اند که دیگر فرصت تامل درهیچ  اندیشه ای را ندارند   ــ یا نمی خواهند داشته باشند  ــ . زندانیانِ خبر و تصویر انتظار دارند  تنها با یک کلیک بر تکمه رایانه ها و مکثی کوتاه ،از هر چمن گلی در سبد معلومات شخصی خود چیده به حافظه کامپیوتر بسپارند،شاید روزی بکارشان آید !اما خوشبختانه در انبوه ِ چنین نیروی پویایی ، بی گمان هستند ذهن های مشتاقی که خود دلی در گروادب و عرفان پارسی دارند و می خواهند  بی درد سر ِ مرید و مراد پروری و احیانا شیخ و خانقاه های "روز آمد "،چیزی از اساس و سرچشمه عرفان و تصوف به چنگ آورند . خطاب به چنین عزیزانی می نویسم :

           "چون که صد آمد ، نود هم پیش ماست ".... در مثنوی موضوعات مختلف عرفانی و فلسفی و دینی و غیر آن  چنان  با مهارت در قالب داستان ها وکنایات و استعارات  و  تمثیلات جذاب ارائه شده است که خواستاران ِدریافت این مطالب را با اطلاعی عمیق بسوی فهماندن سایر متون ادبی صوفیه می کشاند . افزون بر آن با خواندن مثنوی می توان با جنبه های فراوانی از زندگی اجتماعی آن روزگاران مردم ایران آشنا گردید، به شرط آن که با تامل ِ کافی نگریسته شود . و نه تنها چشم ، که گوش هم چشم گردد :

             آینه ام آینه ام مرد ِ مقالات نیم

                                            دیده شود حال من ار چشم شود گوش ِ شما

                 اما چگونه "شنیدار" به "دیدار" مبدل می شود ؟ از راه  سکوت* و اندیشه ی عمیق در هر آنچه از مثنوی می توان دریافت . چنین تاملی  نهایتا از مرزهای اندیشه ی انسانی فراتر خواهد رفت و با کشف و شهودی که از جهانی معنوی ست ادغام شده ،سرانجام به الهام و اشراق خواهد رسید . آنگاه مشتاق فهم مثنوی خودمعنوی می گردد ودانایی ِ قیاسیش به بینشی خلاق تبدیل می شود:

           جان شو و از راه جان ، جان را شناس

                                                                 یار ِ بینش شو نه فرزند ِ قیاس !

معانی نو زاده می شوند وحدِ هر دو جهانِ جهان فراخ و فراخ تر می گردد:

            هین سخن ِ تازه بگو تا دو جهان تازه شود

                                              وا رهد از حد ِ جهان ، بی حد و اندازه شود

                          

...
ادامه مطلب

پيام هاي ديگران()     link     یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٩ - مشتاقان مولوی

زندگی و مرگ در نگاه مولانا ( 2)

     ادامه ی مطلب ....              

                        با توجه به آنچه ذکر شد مولانا بشدت به این مسئله تاکید می ورزد که فکر نکنید اکنون که در این زندگی بسر میبرید و به خیال خود بیدارید لابد بیدارید نه اصلا اینطور نیست بلکه در عالم خواب و در عالم معناست که شما بیدار میشوید و بیداری ظاهری شما یعنی خوابی عمیق :

           هرکه او بیدارتر در خواب تر                   هست بیداریش از خوابش بدتر

           چون به حق بیدار نبود جان ما              هست بیداری چون در بندان ما

          جان همه روز از لگد کوب خیال               وز زیان و سود و ز خوف زوال

          نی صفا میماندش نی لطف و فر             نی بسوی آسمانش راه سفر

          خفته آن باشد که او از هر خیال              دارد اومید و کند با او مقال

                      این جان ما در عالم بیداری ظاهری آنقدر درگیر فکر و خیالات است و آنقدر از همین وابستگی های روزانه ی عادی مان دچار حجابهای متعدد میشود که دل ما زنگار میگیرد و بخوابی به اندازه ی یک عمر میرود طبعا چنین جان خفته ای نه صفایی برایش باقی میماند و نه راهی بسوی آسمان پیدا میکند چرا که همیشه در اضطراب نابودی همه ی چیزهایی است که پیرامون خودمان جمع کرده ایم چنین جانی در حقیقت در طی روز خفته است چرا که امید به این خیالات ظاهری  زندگی بسته است و با این وابستگی هاست که گفتگو میکند نه با عالم معنا  و بعد مثال آن شکارچی نادان را میزند که به دنبال شکار مرغی است که در آسمان پرواز میکند ولی سایه اش روی زمین افتاده تیرهای خود را بسوی سایه اش نشانه میگیرد تا دست آخر تیرهایش تمام میشود و او دست خالی میماند :

              مرغ بر بالا پران و سایه اش               میدود بر خاک پران سایه وش

              ابلهی صیاد آن صیدی سایه شود       میدود چندانک بی مایه شود

             تیر اندازد بسوی سایه او                   ترکشش خالی شود از جستجو

             ترکش عمرش تهی شد عمر رفت        از دویدن در شکار سایه تفت

                           و بعد توضیح میدهد که سایه ی خداوند بر روی زمین افتاده است و ما بجای جستجوی خداوند که حقیقت متعالی در آن بالاست خود را مشغول سایه های دروغین اش کرده ایم و عمری به دنبال چیزهای بی ارزشی که مثل سراب اند در حالیکه گمان میکنیم ارزش واقعی دارند میدویم که هیچ بویی از آن حقیقت اصیل را ندارد و روزهای عمرمان را مثل آن تیرها به هدر میدهیم در حالیکه سایه ی حقیقی خداوند نیز اولیا و عارفان اند :

               سایه ی یزدان چو باشد دایه اش        وارهاند از خیال و سایه اش

              

...
ادامه مطلب

پيام هاي ديگران()     link     جمعه ۱٥ بهمن ۱۳۸٩ - مشتاقان مولوی

زندگی و مرگ در نگاه مولانا ( 1 )

سلام :

               همه ی ما شاید در طول زندگی بارها به مسئله ی مرگ که در انتهای زندگی به آن وارد میشویم اندیشیده ایم گاهی وحشت زده شده ایم و گاهی هم ناامید با این پرسش که حقیقتا ارزش زندگی اگر به نابودی و نیستی منتهی شود واقعا چقدر است ؟ و اینهمه تلاش ما در طول زندگی واقعا به چه چیزی ختم میشود ؟ . در نگاه معمول ما البته واکنش ما بخاطر نا آشنایی مان با آن پدیده یعنی مرگ که برای ذهن ما مترادف با نیست شدن و فنا شدن است نوعی حیرانی و وحشت که باعث میشود یا دیگر به آن فکر نکنیم یا با مشغولیت هایی که برای خود فراهم میکنیم  عملا « باخود را به فراموشی زدن » صورت مسئله را پاک کنیم و نا امیدانه از آن بگریزیم در هر صورت در نتیجه ی کار تاثیری نمیگذارد . اما این برخورد ما با مسئله ی مرگ از نظر عرفان مخصوصا عرفان اسلامی با توجه به آیات و روایاتی که در منابع دینی ذکر شده است ناشی از کج فهمی ما از فهم زندگی و مرگ است و نیز هراس از عواقب کارهایی است که عمری برای خود بخیال بالاتر رفتن اندوخته ایم ولی بجای آنکه ذهن کنجکاو و پرسشگر ما را ارضا کند بیشتر چشم ذهن و دل مان را بسته است و این وحشت ناشی از ناآشنایی ما با حقیقت های پس پرده ی زندگی و مرگ است . برای روشن تر شدن فهم این مسئله و تحلیل بهتر و عمیقتر آن که باعث میشود نگاهی دلپذیرتر و وسیعتر نسبت به مسئله ی زندگی و مرگ بدست بیاوریم لازم است به چند مسئله ی اساسی بعنوان مقدمه اشاره کنیم .

                         لازم به ذکر است که هنگامی که ما از عرفان مولانا سخن میگوییم قطعا نگاه او منبعث از نگاهی عرفانی است که خود او در نتیجه ی غور و تفکر در باورهای مذهبی به ویژه آیات قرآن و سخنان پیامبر اخذ کرده است و البته با نگاهی کاملا عرفانی ! و لذا همواره باید این مسئله را در خاطر داشته باشیم که نمیتوان مولانا را بدون منابع دینی که او در جای جای گفتارش به آن اشاره کرده است در نظر گرفت و گفتارهای او را فارغ از گفته های دینی دریافت .

             اولین نکته ای که باید به آن توجه شود این مسئله است که اساسا عرفا و مخصوصا مولانا به اصل جاودانگی انسان  یقین و ایمان داشته اند . به این معنی که همچنان که خود قرآن نیز اشاره دارد علت ارسال پیامبران و بحث از دنیایی دیگر تاکید و اشاره ی محکمی است بر نامیرایی انسان به این معنا که ما چیزی به نام مرگ معادل نیستی نداریم ! بلکه گذری است از عالم صورت به عالم معنا و اگر حضور انسان در صحنه ی حیات موقتی بود آمدن اینهمه رسول که پیام آورنده ی این حقیقت که در پس این پرده دنیای عظیم تر دیگری بنام عالم معنا یا آخرت است دیگر محلی از اعراب نداشت ضمن اینکه همین حس آگاهی ما انسانها نسبت به خود و نسبت به هستی پیرامون خودمان ریشه در این حقیقت دارد که هسته ی این آگاهی در احساس جاودانگی آدمی نهفته است حسی بسیار عمیق که از درون بما میگوید ما دچار نیستی  نمیشویم البته شاید دچار تغییرات ظاهری بخاطر حضور در تن مان بشویم ولی روح و جان ما که برای خود ما قابل درک است قطعا جاودانه است . اینجاست که مولانا و بطور کلی عرفا به نکات جالبی اشاره میکنند اول اینکه باید نوع نگاهمان به زندگی را عوض کنیم تا مفهوم مرگ برای ما روشن تر شود و تازه از این مرحله هم عبور کنیم تا به مقامی برسیم که شایسته ی آن هستیم .

...
ادامه مطلب

پيام هاي ديگران()     link     جمعه ۱٥ بهمن ۱۳۸٩ - مشتاقان مولوی

اولیاء اطفال حقند ای پسر ! / بررسی نظر مولانا در مورد مفاهیم "پیر" و "ولی"

«یا حــــق»

 

 (نوشته شده توسط رضا جوانروح)

 

«پیرِ من و مرادِ من/شمسِ من و خدای من»

 

اگر مولوی شمس تبریزی را نمی دید و در ادامه حیات معنوی و روحانی خود همچون یک اندیشمند آگاه و دانایی که در علوم اسلامی و معارف دینی عُور و تفحص می نمود. مانند هزاران ادیب یا عالم یا حکیم یا فقیه قبل و بعد از خود در جهان هستی، مدتی می زیست و گمنام از دنیا می رفت. آشنایی مولانا با شمس چه در اثر یک اتفاق (که اینگونه نبوده است) و یا بر اثر یک برنامة کلی در روند تعالی فرهنگ و ادب انسانی بوده باشد، نشانگر و نماینده آن جلوة ظاهری از مولاناست

...
ادامه مطلب

پيام هاي ديگران()     link     شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩ - مشتاقان مولوی

عقل یا دل ؟ ( بررسی نظر و دیدگاه مولانا ) - بخش دوم

ج ـ دل

( نوشته شده توسط رضا جوانروح ) 

 

 

         مولانا جان را امری ذو مراتب می داند، بالاترین مرتبة جان «دل» است که جانِ جانِ جانِ جانِ آدم است.

 

آن دلی آور که قُطب عالَم اوست

جانِ جانِ جانِ جانِ آدم اوســــت (887/5)

...
ادامه مطلب

پيام هاي ديگران()     link     سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٩ - مشتاقان مولوی

عقل یا دل؟ (بررسی دیدگاه و نظر مولانا) - بخش اول

 

 

 

       «جهت نیل به رستگاری آیا به عقل رو بیاوریم یا به دل؟»  

 

 

                                                  ( نوشته شده توسط رضا جوانروح )

 

 

    در پاسخ به این پرسش، می بایستی به بررسی معنای عقل و دل از منظر مولانا پرداخت. بیان مولانا در باب «عقل» ظاهراً دوگانه و متناقض می نماید،‌ گاه عقل را سست و چوبین پای می گوید و گاهی نیز عقل را به نحوی           می ستاید که گویی عقل، حقیقتِ نهانِ هستیِ جهان است.

 

 

عقـــلِ ابـــدالان چو پَّر جبرئیـــل

مــی پرد تــا ظِّل ســـدره میل، میل (4139/6)

...
ادامه مطلب

پيام هاي ديگران()     link     شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩ - مشتاقان مولوی