تفکر در مثنوی
" مستی و هوشیاری "

 

"مولانا را مستی هست در محبت، اما هشیاری در محبت نیست.

اما مرا مستی هست در محبت و هوشیاری در محبت  هست.

مرا آن نسیان نباشد در مستی. دنیا را چه زهره باشد که مرا در حجاب کند، یا در حجاب رود از من ."


(مقالات شمس، دفتر اول /ص79 سطر8)

    صفت هوشیاری و اگاهی در لحظه  حاضر از خصوصیات اکثر انسانهاست . مست حق شدن و سر در راه او فدا کردن ، بیرون روی از حالت هوشیاری عادی است . مستی جان شیفته که در سوز و گداز محبی و محبت یار می سوزد نیز حالتی شایع و همه گیر است . اما کمتر کسی است که در حین شور و هیجان و غلیان روحی باز هم اگاهی از محیط پیرامونی را داشته باشد .

  شراب پیل افکن وصل ، مرد افکن بود . هوشیار عالم را چه کار با دیوانگان زنجیری . انکه در جوار حق و خلق باز هم هوشیار دو جهان گردد از مرحله جنون بی اختیار گذر کرده و بر استان جانان سر نهاده است . دنیا و هر انچه در ان است را به سخره گرفته و در دستی جام مستی و در دست دگر گیسوی جعد یار .

  فراموشی دو عالم و در پرده شدن ظواهر با مستی و رستن از هستی در عارف حق امری شایع و مرسوم بود . عمل پیر وارسته که در حین مستی،  هوشیار دو عالم شده کاریست کارستان و بی نظیر . شمس تبریزی است که ادعا تواند کردن این درجه را .

"چون پیغامبر مست شدی و بی خود سخن گفتی ، گفتی: قال الله؛ آخر از روی صورت زبان او می گفت، اما او در میان نبود. گوینده در حقیقت حق بود.چون او اول خود را دیده بود که از چنین سخن جاهل و نادان بود و بی خبر، اکنون از وی چنین سخن می زاید، داند که او نیست که اول بود، این تصرف حق است. "

(فیه ما فیه/ ص 33)

    حضرت مولانا که ارادت تام به مقام شامخ رسول خدا دارد ، سخن گویی نبی را نه از ضمیر خوداگاه که از سر مستی همجواری با حضرت دوست در حال مستی جان می داند . دگرگونی زبانی و احوالی رسول حق را نشانه ای بر حال غیر هوشیار او دانسته و تسخیر ذهن و ضمیر ناخوداگاه او در بارگاه حق تعالی .

   مستی و دیوانه گی یی که مولانا در جای جای غزلیاتش فریاد می زند و رها کردن حیله هوشیاری و تنیدن در وادی سرمستی ، راهی است برای اتصال به دریای جان جانان . هشیار جهان را چه به مستی عشق . بنده در بند تن و خویش را چه  صرافت به کوبش درگاه حق . نیستی از خود و پریدن در عدم وجود . عدمی که عین هستن است .

تا هشیاری ،   به طعم مستی  نرسی                تا تن ندهی ،  به جان پرستی نرسی

تا در غم عشق دوست ، چون آتش و آب        از خود نشوی نیست ،  به هستی نرسی

                                                                                      

                                                                                          (رباعی 1665)

 

...

پيام هاي ديگران()     link     شنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٢ - مشتاقان مولوی