تفکر در مثنوی
اولیاء اطفال حقند ای پسر ! / بررسی نظر مولانا در مورد مفاهیم "پیر" و "ولی"

«یا حــــق»

 

 (نوشته شده توسط رضا جوانروح)

 

«پیرِ من و مرادِ من/شمسِ من و خدای من»

 

اگر مولوی شمس تبریزی را نمی دید و در ادامه حیات معنوی و روحانی خود همچون یک اندیشمند آگاه و دانایی که در علوم اسلامی و معارف دینی عُور و تفحص می نمود. مانند هزاران ادیب یا عالم یا حکیم یا فقیه قبل و بعد از خود در جهان هستی، مدتی می زیست و گمنام از دنیا می رفت. آشنایی مولانا با شمس چه در اثر یک اتفاق (که اینگونه نبوده است) و یا بر اثر یک برنامة کلی در روند تعالی فرهنگ و ادب انسانی بوده باشد، نشانگر و نماینده آن جلوة ظاهری از مولاناست


 که امروزه ما می توانیم ببینیم. مولانای شاعر و عارف، مولانای شیدا و دیوانه، مولانای حکیم و آگاه، مولانای معلّم و راهنما، مولانای عظیم و با معنا از پرتو آشنایی و دیدار با شمس بوده است که از قوه به فعل رسیده است.

 

در نگاهِ‌مولانا و برخورد این دو در حوزة اندیشه و کلام، بیشترین تاثیر گفتاری را در غزلیات مولانا می توان دید و در مثنوی اندکی. بدین لحاظ جلوة شعاع صاعقة جانِ خروشان این دو در غزلیات و اشعارِ لحظات بیخودی و مستی و عشق و شوریدگی به تمامیت بیان شده و  صورت گری شده است.

 

در این راستا شمس همچون پیر و مرشدی راه دان که با فتانه گی و گفتار نغز و شیرین خود چون ساحری، روح پر تلاطم و امواج مولانا را تسخیر نموده تا به حدّی که در کلام مولانا شمس را در جایگاه و منظرِ خداوند باریتعالی نشانده است و او را همچون آیاتی از نشانه های هستی و جهانِ‌ خداوندی بر شمرده است.


«شمس و قمرم آمد/ تاجِ سرم آمد/ سیمبرم آمد/ نورِ نظرم آمد/ مستیِ سرم آمد/ چیز دِگرم آمد/..»

 

مولانا در اوج لحظاتِ ناب سرگشتگی و دیوانگی و بیرون ریزی منِ منِ وجود خود، شمس را همچون خورشید و ماهی در آسمان و یا نور بینایی و تاج پادشاهی بر می شمارد، تا بدان جا که گوید:

«پیرِ من و مرادِ من                             شمسِ من و خدای من»

 

اینکه شمس را چون پیری روشن ضمیر و راه دان و مراد و هدف مرید (مولانا) در نظر بگیریم کاملاً قابل قبول و در روند سیر و سلوک روحی مولانا در مقطع زمانی مورد نظر منطقی خواهد بود لیکن تلقی (شمس = خدا) چگونه تفسیر خواهد شد.

 

بدین لحاظ در ادامه مقاله به بررسی جایگاه و درجات معنوی «پیر» و نیز «ولی» از دیدگاه مولانا پرداخته شده و ملاحظاتی در بابِ تفاوت این دو مقوله جهت روشن شدن نحوة بیان مولانا در بیت یاد شده که ابتدا شمس را همچون پیری بر شمرده (شمس = پیر) و سپس او را چون خداوند (شمس = خدا) نامیده است، خواهیم داشت.

 

« پیـــر    و    ولـــی»

 

با بررسی گفتار و نگاه مولانا به دو مقوله پیر و ولی (اولیاء) و نیاز آدمی به راهنمائی و ارشاد پیر و اینکه آیا در رهروی طریقت به سوی حقیقت، پیر چه نقشی دارد و آیا لزومی به انتخاب پیر است یا خیر؟

 

      ملاحظه می گردد که از نقطه نظر جهان بینی مولانا جهت طی مسیر و راهی که بسیار پرخطر و آفت خیز بوده و تجربه ای قبلی در سالک و رونده راه وجود ندارد، انتخاب پیر ضروری است.

 

 

پیر را بگزین که بی پیر این سفـــر

هست بس پر آفت و خوف و خطر (2948/1)

پس راهی را که ندیده استی تو هیچ

هیــن مرو تنها ز رهبر سر مپیچ (2950/1)

 

با انتخاب پیر جهت شروع سفر روحانی و طی طریق، سالک و رهرو می بایستی کاملاً مطیع و تسلیم اوامر پیر بوده و در طی مراحل سلوک با کوچکترین آفتی رنجش خاطر و دلگیری رخ ندهد.

 

چون گرفتت پیر هین تسلیم شو

همچـــو مـــوسی زیر حکم خضررو (2974/1)

چون گزیدی پیر نازک دل مباش

سست و ریزیده چون آب و گل مباش (2984/1)

 

چرا؟ چون پیرِ راه حق، غیب بین بوده و آنچه را که سالک در آینه هستی خود می تواند ببیند، پیر در گلِ جان آدمی تواند دیدن.

 

آن چه تو در آینه بینی عیان

پیر اندر خشت بیند بیش از آن (167/2)

 

با انتخاب پیر حق بین و راه دان، که چون ماه روشن در شب تاریک جان آدمی، روشنگر و تمییز دهنده مسیر سیر و سلوک خواهد بود، آدمی از غم و درد درونی در طی مسیر تعالی خود می تواند رهایی یافته و درمان یابد.

 

پیر تابستان و خلقان تیــر ماه

خلـــق مانند شب اند و پیر ماه (2945/1)


ور نهد مرهم بر آن ریشِ تو پیر

آن زمان ساکن شود درد و نفیر (3230/1)

 

آنچه که پیرِ راهِ دان حق بین خواهد توانست به سالک یاری رساند، کُشتن هوای نفسِ جانِ انسانِ طالبِ حق خواهد بود.

 

هست پیــر راه دان پر فطــن

بــاغ های نفس کُل را جوی کن (3225/1)

هیچ نکشد نفس را جز ظل پیر

دامن آن نفس کُش را سخت گیر (2531/2)

 

آفت عظیمی که سالک و رونده راه را تهدید می کند، هوای نفس جان آدمی است و آرزوهای این جهانی او که در سایة همتِ پیر و راهنمایی او و همراهان راهِ حق، قابل کنترل و مهار خواهد بود.

 

با هوا و آرزو کم باش دوست

چـون یِضُلک عَن‎ْ سبیل الله اوست (2962/1)

این هوا را نشکند اندر جهــان

هیچ چیزی همچو سایة همرهان  (2963/1)

 

بنابراین با انتخاب پیر جهت شروع رهروی و گذشتن از مسیر پر آفت و بلا و خطر که گمراهی بسیار به بار خواهد آورد، و مهار نفس و امیال های نفسانی، سالک آماده صافی شدن دل که جانِ جانِ جانِ آدمی است خواهد شد و در این مرحله که دلِ مومن صیقل خورده و همچون برف سپید گردیده، خداوند خود بر جایگاه جانِ آدمی که همان دل باشد، نظر کرده و جانِ جانِ او را صفا و روشنی بخشیده و هدایت قلبی مستقیماً صورت خواهد گرفت و بدین لحاظ راهنمائی و ارشاد پیر تا این مرحله موثر بوده و طی طریق حق با بال های عشق و اندیشه متعالی مستقیماً توسط خود فرد صورت خواهد گرفت.

 

    با گذر از مرحله راهنمایی و ارشاد پیر و مهار نفس و امیال نفسانی و صاف شدن دل، جانِ مردة آدمی را اولیا حق، چه غایب و چه حاضر، همچون صور اسرافیل، زندگی خواهند بخشید.

 

اولیا اطفال حق انــد ای پســر

غایبـــی و حاضــری بس با خبــر (79/3)

هـین که اسرافیل وقت اند اولیا

مرده را زایشان حیات است و نما (1933/1)

عقلِ عقــل اند اولیا و عقل هــا

بــر مثــال اشتــران تـا انتهــا (2503/1)

 

هم نشینی با اولیا حق و دانائی و آگاهی به روش و مسلک آنان، راهنمای سالک در این مرحله از راهِ سلوکِ معنوی خواهد بود.

 

هر ولی و هر نبی را مسلکی است

لیک تا حق می برد، جمله یکی است (3091/1)

اولیا اصحاب کهف اند ای عُنـــود

در قیـــام و در تقلب هـــم رُقـود  (3192/1)

ایــن نمی بینی که قُــربِ اولیــا

صـــد کــرامت دارد و کــار و کیا   (702/3)

اولیــا را هست قـــدرت از اِلــه

تیـــر جسته باز آرنـــدش ز راه  (1672/1)

 

با نگاه به روش و سلوک اولیا که خداوند عالم آنان را رحمتی بر خلقان خود در نظر گرفته است و مسجد و جایگاه فرود خود، آدمی در طی مسیر حقیقت و طریقت ارشاد یافته و کامل ترمی گردد.

 


زان بیاورد اولیــا را بر زمین

تا کنـــدشان رحمـــه للعـــــالمین (1854/3)

مسجدی کان اندرون اولیاست

سجده گاه جمله است، آن جا خداست (3116/2)

هر که خواهد همنشینی خــدا

تـــا نشینـــد در حضـور اولیـــاء (2162/2)

 

با همنشینی و هم صحبتی با اولیا حق که امام و راهنمای حاضر در هر عصر و دوران زمانی می باشند، آدمی آزمایش خود را در طی مسیر سلوک خود می دهد.

 

پس به هر دُوری ولیی قایم است

تا قیـــامت آزمـــایش دایــم است  (817/2)

پس امامِ حی قایم آن ولــی است

خواه از نسل عُمر، خواه از علی است (819/2)

 

لذا حضور اولیا و در حضور اولیا حق بودن جزء الزامات و ضروریات سالک و راهرو است، در غیر این صورت سالک طریق حق به دریای کل معنای وجودی نخواهد توانست پیوستن واز خداوند دور خواهد شد.

 

از حضــور اولیا گر بُسکُلـــی

تو هلاکی زان که جزوی بی کُلی (2163/2)

چون شوی دور از حضور اولیا

در حقیقت گشتـه ای دور از خدا (2214/2)

 

با قبول پند و اندرز اولیا و تعمق در نحوة سلوک آنان است، که سالک اندک اندک رشد یافته وبه مدارج تعالی خواهد رسید.


ناقة جسم ولی را بنده باش

تــا شوی با روح صالح خواجه تاش  (2526/1)

از حدیثِ اولیا نرم و درشت

تن مپوشان زان که دینت راست پشت (2059/1)

 

اولیا حق و ولی زمان، هر کدام روش و سلوک خاص خود را داشته و اگر چه این روش ها به نظر مغایر هم باشند، لیکن به کمال و حق رهنمون خواهند بود و سالک می بایستی هر گون و نوع اولیا را تجربه کند و راهنمای خود بداند.

 

ز اولیا اهل دعا خود دیگرند

گه همی دوزند و گاهی میدرند (1879/3)

قوم دیگر می شناسم ز اولیا

که دهانشان بسته باشد از دعا (1880/3)

 

چون اولیا واقف به اسرار حق اند، کیمیای هستی از ناطقه آنان جاری است.

 

پـــاسبانِ آفتاب اند اولیـــا

در بشـــر واقـف ز اسرار خدا (3333/3)

آبِ خضر از جویِ نطق اولیا

می خوریـم، ای تشنه غافل بیا (4301/3)

 

اینگونه است که اگر سالک در بیم و رنج راه باشد، ولی غیب دان در آرامش است، اگر زهری خورد، چون عسل گوارا باشد. سالک می بایستی نگران راه باشد و خود را ایمن از بلاها دارد.

 

جـــمله در زنجیر بیـــم و ابتلا

مــی روند ایــن ره به غیب، اولیا (4581/3)

گر ولی زهری خورد، نوشی شود

ور خورد طالب، سیه هوشی شود (2607/1)

 

بنابراین سالکِ راه طریقت و حقیقت که در ابتدای مسیر سیر و سلوک خود با آفات و خطرات راه آشنایی ندارد و به منظور کنترل آرزوها و امیال نفسانی خود پیرِ راه دانی را اختیار کرده تا در صافی شدن دلِ خود کمک و راهنما باشد، لیکن با گذر از این مرحله و پاکیِ دل، اولیا حق و ولیِ امر هستند که راهنمای سالک خواهند بود و استفاده از وجود حاضر یا غایب آنان و هم نشینی و حضور در محفلِ انس آنان، صفایِ دل را روشنی بیشتر بخشیده و حضور خدا را در جایگاه واقعی یعنی «دل» تمامیت خواهد بخشید تا آنگاه که ولی او را بهره ای از جانِ جانِ جهان دهد.

 

هــر ولی را هم ولی شُهره کند

هر که را او خواست با بهره کند (2351/2)

 

با شد که نزدیکی با جانِ اولیا الله، زبان دِل را گویا نماید.

 

چون به نزدیک ولیِ الله شود

آن زبان صد گزش کوته شود (2550/3)

 

با توجه به مطالب یاد شده و تفاوت موقعیت معنوی و درجات روحی «پیر» و «ولی» در نگاه مولانا، آنجائی که شمس را «پیر» و «مراد» نام می نهد در واقع منظور راهنما و راهدان و راهبر به لحاظ سیر و سلوک روحی مولانا بوده است. و آنجائی که شمس را «خدا» نام می نهد در واقع منظور «ولی» که همان نشانه و یا مظهر جلوه گری خداوند در جهان انسانیست، می باشد.

 

 

 

 

...

پيام هاي ديگران()     link     شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩ - مشتاقان مولوی