تفکر در مثنوی
زندگی و مرگ در نگاه مولانا ( 1 )

سلام :

               همه ی ما شاید در طول زندگی بارها به مسئله ی مرگ که در انتهای زندگی به آن وارد میشویم اندیشیده ایم گاهی وحشت زده شده ایم و گاهی هم ناامید با این پرسش که حقیقتا ارزش زندگی اگر به نابودی و نیستی منتهی شود واقعا چقدر است ؟ و اینهمه تلاش ما در طول زندگی واقعا به چه چیزی ختم میشود ؟ . در نگاه معمول ما البته واکنش ما بخاطر نا آشنایی مان با آن پدیده یعنی مرگ که برای ذهن ما مترادف با نیست شدن و فنا شدن است نوعی حیرانی و وحشت که باعث میشود یا دیگر به آن فکر نکنیم یا با مشغولیت هایی که برای خود فراهم میکنیم  عملا « باخود را به فراموشی زدن » صورت مسئله را پاک کنیم و نا امیدانه از آن بگریزیم در هر صورت در نتیجه ی کار تاثیری نمیگذارد . اما این برخورد ما با مسئله ی مرگ از نظر عرفان مخصوصا عرفان اسلامی با توجه به آیات و روایاتی که در منابع دینی ذکر شده است ناشی از کج فهمی ما از فهم زندگی و مرگ است و نیز هراس از عواقب کارهایی است که عمری برای خود بخیال بالاتر رفتن اندوخته ایم ولی بجای آنکه ذهن کنجکاو و پرسشگر ما را ارضا کند بیشتر چشم ذهن و دل مان را بسته است و این وحشت ناشی از ناآشنایی ما با حقیقت های پس پرده ی زندگی و مرگ است . برای روشن تر شدن فهم این مسئله و تحلیل بهتر و عمیقتر آن که باعث میشود نگاهی دلپذیرتر و وسیعتر نسبت به مسئله ی زندگی و مرگ بدست بیاوریم لازم است به چند مسئله ی اساسی بعنوان مقدمه اشاره کنیم .

                         لازم به ذکر است که هنگامی که ما از عرفان مولانا سخن میگوییم قطعا نگاه او منبعث از نگاهی عرفانی است که خود او در نتیجه ی غور و تفکر در باورهای مذهبی به ویژه آیات قرآن و سخنان پیامبر اخذ کرده است و البته با نگاهی کاملا عرفانی ! و لذا همواره باید این مسئله را در خاطر داشته باشیم که نمیتوان مولانا را بدون منابع دینی که او در جای جای گفتارش به آن اشاره کرده است در نظر گرفت و گفتارهای او را فارغ از گفته های دینی دریافت .

             اولین نکته ای که باید به آن توجه شود این مسئله است که اساسا عرفا و مخصوصا مولانا به اصل جاودانگی انسان  یقین و ایمان داشته اند . به این معنی که همچنان که خود قرآن نیز اشاره دارد علت ارسال پیامبران و بحث از دنیایی دیگر تاکید و اشاره ی محکمی است بر نامیرایی انسان به این معنا که ما چیزی به نام مرگ معادل نیستی نداریم ! بلکه گذری است از عالم صورت به عالم معنا و اگر حضور انسان در صحنه ی حیات موقتی بود آمدن اینهمه رسول که پیام آورنده ی این حقیقت که در پس این پرده دنیای عظیم تر دیگری بنام عالم معنا یا آخرت است دیگر محلی از اعراب نداشت ضمن اینکه همین حس آگاهی ما انسانها نسبت به خود و نسبت به هستی پیرامون خودمان ریشه در این حقیقت دارد که هسته ی این آگاهی در احساس جاودانگی آدمی نهفته است حسی بسیار عمیق که از درون بما میگوید ما دچار نیستی  نمیشویم البته شاید دچار تغییرات ظاهری بخاطر حضور در تن مان بشویم ولی روح و جان ما که برای خود ما قابل درک است قطعا جاودانه است . اینجاست که مولانا و بطور کلی عرفا به نکات جالبی اشاره میکنند اول اینکه باید نوع نگاهمان به زندگی را عوض کنیم تا مفهوم مرگ برای ما روشن تر شود و تازه از این مرحله هم عبور کنیم تا به مقامی برسیم که شایسته ی آن هستیم .


مولانا در ابیات متعددی به این نکات که اتفاقا خیلی هم عینی و عملی و قابل لمس است اشاره میکند . او به این نکته اشاره میکند که زندگی عادی ما یعنی زندگی در حجاب ! و فهم این مسئله چندان دشوار نیست وقتی بیاد بیاوریم اساسا خیلی چیزها هست که بر ما پوشیده است و ما بخاطر اینکه در دنیای حس های مختلف زندگی میکنیم از درک خیلی از مسائل با این عقل جزئی و این ابزار شناختی مان که همین پنج حس باشد عاجزیم ولی با وجود این در طول تاریخ به شناخت عمیقتر ولو محدودی رسیده ایم که دنیایی که در برابر ماست بسی گسترده تر و عمیق تر از دنیای ملموسی است که فکر میکردیم . مولانا به همین مسئله اشاره ی دیگری هم می افزاید و آن اینکه ما بعنوان انسان موجودی بسیط و ساده نیستیم بلکه وجود ما ترکیبی از جسم و روح است یا جسم و جان که هریک خصوصیات و جذبه های خودش را دارد به این معنی که جسم ما اسیر همین دنیای صورت است و با همین حس های پنجگانه میخواهد دنیا را مثل کسی که میخواهد با کوزه ای آب دریایی را تحقیق کند بشناسد و از طرفی روح و جان ماست که باعث اندیشه و احساس و درک حالات روحی و عاطفی شدیدی در ما میشود که  گاه این غلبه ی روح و اندیشه  بقدری غالب است که به گفته ی  مولانا انسان یعنی همان اندیشه ....

             ای برادر تو همان اندیشه ای           ما بقی خود استخوان و ریشه ای

             نکته ی جالبی که مولانا در این باره اشاره میکند مسئله ی خواب است که  مثالی است از تجربه ی مرگ همانطور که بقول آن حدیث النوم اخ الموت یعنی خواب برادر مرگ است . مولانا در دفتر اول به تحلیل جالبی از فهم مرگ می پردازد و میگوید اینکه هرشب ما بخواب میرویم و خواب می بینیم خود ناشی از این حقیقت است که خداوند در حین خواب بخاطر اینکه ما اسیر قفس تن هستیم روح ما را فارغ از گفت و شنود و هر اندیشه ی دنیوی  آزاد میکند و از هر تعلقی  رها میکند تا بدون آن حجابهای روزانه ی زندگی به مشاهده ی حقیقت هایی ورای آنچه در طی روز و با حس های تن می بیند نائل شود  :

            هر شبی از دام تن ارواح را              می رهانی میکنی الواح را

            می رهند ارواح هر شب زین قفس    فارغان از حکم و گفتار و قصص

           شب ز زندان بیخبر زندانیان               شب ز دولت بی خبر سلطانیان

            نی غم و اندیشه ی سود و زیان        نی خیال این فلان و آن فلان

           او میگوید خواب ما در واقع پاره شدن حجابی است که میان ما و دنیای معنا قرار دارد و در عالم خواب این پرده ها و حجابها کنار زده میشود و در آنجا تنها روح شماست که درحال دریافت معناست پس درک اینکه ما در دنیای عادی و در طی روز و بیداری ظاهری در حجابیم کار چندان مشکلی نخواهد بود بقول دکتر سروش خداوند در تمثیل مولانا مثل خورشیدی است که ورای ابرها قرار دارد و ما وقتی از حجاب ابرها بگذریم میتوانیم به آن حقیقت نورانی و زیبا برسیم اما به گفته ی مولانا ما تا وقتی در قفس تن گرفتاریم اسیر این حجابیم و اصلا خود زندگی عادی ما سراسر یعنی حجاب !  و مرگ یعنی پاره شدن این حجاب ها و دیدن حقایقی که در حالت عادی قادر به درک و رویت آن نیستیم مثل اینکه ما از لحظه ی مرگ قادر به دیدن فرشتگان میشویم همانطور که خود قرآن هم تاکید کرده است که بعد از مرگ ما فرشتگان را واقعا می بینیم و با آنان به گفتگو می پردازیم همچنین خیلی از حقایق پنهان دیگری که در زندگی عادی این دنیا بخاطر همان خصلت مادی بودنش قادر به آن نیستیم اما تفاوت در این است که بعد از دیدن و مشاهده ی آن حقیقت ها دیگر قدرت و اختیار ما برای تصمیم گیری و اصلاح رفتار و اعمال از ما گرفته میشود در آنجا ما کاملا بی اختیار میشویم در حالیکه در این دنیا این قدرت و اختیار را داریم منتهی به قیمت کور بودن نسبت به حقیقت های پشت پرده چون صحنه ی زندگی عادی ما یعنی اختیار داشتن خصوصیت  این دنیا است و بی اختیار بودن در اعمال ولی بینا بودن خصوصیت اصلی آن دنیا یعنی دنیای معناست به گفته ی مولانا پیامبران و اولیا آمدند تا واسطه ی بین این دو دنیا باشند و خبر از چگونگی و کیفیت زندگی و ادامه ی زندگی در آن دنیا بدهند .

                        ما هر روز از خواب بیدار میشویم زندگی عادی مان را میکنیم و هر شب باز بخواب میرویم و گاهی خوابهایی هم می بینیم ولی با توجه به آنچه ذکر شد مولانا بشدت به این مسئله تاکید می ورزد که فکر نکنید اکنون که در این زندگی بسر میبرید و به خیال خود بیدارید لابد بیدارید نه اصلا اینطور نیست بلکه در عالم خواب و در عالم معناست که شما بیدار میشوید و بیداری ظاهری شما یعنی خوابی عمیق :

           هرکه او بیدارتر در خواب تر                   هست بیداریش از خوابش بدتر

           چون به حق بیدار نبود جان ما              هست بیداری چون در بندان ما

          جان همه روز از لگد کوب خیال               وز زیان و سود و ز خوف زوال

          نی صفا میماندش نی لطف و فر             نی بسوی آسمانش راه سفر

          خفته آن باشد که او از هر خیال              دارد اومید و کند با او مقال

                                                                               « رضا منصورزاده »

...

پيام هاي ديگران()     link     جمعه ۱٥ بهمن ۱۳۸٩ - مشتاقان مولوی