تفکر در مثنوی
زندگی در پرده - مقدمه (1)

سلام :  

              در قسمتهای گذشته به اختصار سخن از تصویری که در عرفان اسلامی بطور عام و در گفتارهای حضرت مولانا بطور خاص از زندگی و مرگ ترسیم شده به میان آمد  تصویری که به اعتقاد عرفا و مخصوصا مولانا باید از پدیده های زندگی و مرگ داشت تا بتوان به حقیقت نهانی که در ورای این عالم عادی ما نهفته است رسید یعنی مرحله ی نهایی هر سلوک که با نام « حقیقت » شناخته میشود .  در عرفان اسلامی البته رسیدن به این مهم با  فهم دقیق و اعتقاد یافتن به  مفهوم « شریعت » حاصل میشود که شامل آموختن همه ی باورهایی است که هم بصورت دین و روایات و هم در لابلای آموزه های بزرگان عرفان نهفته است -  شناخت کاملی است که باید هر سالکی از خودش و زندگی و همه ی هستی و البته خداوند و هرچه که با آن روبروست پیدا کند و سپس با طی کردن مراحل آمادگی عملی  که با نام « طریقت » در فرهنگ عرفان می شناسیم به آن مرحله از آمادگی و بلوغ برسد که بتواند « حقیقت » را آنچنان که در ورای این ظواهر زندگی عادی نهفته است درک کند .  

                  اکنون در ادامه آن موضوعات مایلم تا جایی که بضاعت گفتار باشد ( البته با توجه به آنچه در باب زندگی و مرگ گفته شد ) به سایر مسائلی که تازه در زندگی با آن مواجه میشویم از نگاه مولانا  بپردازم تا انشالله با بنای نظام فکری مولانا بصورت جامعتری بهتر آشنا شویم و به شکلی سازمان یافته و طبقه بندی شده ای  تصویر روشن تر و جامعی به دست آوریم .  یکی از جالبترین و مهم ترین موضوعاتی که در گفتارهای مولانا در باب زندگی مطرح شده و باید به آن توجه کرد مسئله ی « زندگی در حجاب است »  است یعنی باور به اینکه زندگی عادی ما زندگی پیچیده در پرده های تو در تویی است که دیدگان ما را برای رسیدن و فهم حقیقت بسته است و طبعا انسان باید برای رسیدن به حقیقت این پرده ها را یک یک کنار بزند و با هر کنار زدنی حجابی به فهم عمیق تری از رازها برسد و کامل تر شود و یک گام به حقیقت نزدیک تر شود .

                 اما پیش از ادامه ی این موضوع از نگاه مولانا ابتدا باید این نکته را اشاره کنم که هدف از این نوشتارها صرفا ارائه ی سرآغازی است بر آموزه های بسیار تو در تو و البته بس جذابی که در دنیای عرفان وجود دارد و  مولانا آنرا در برابر دیدگان ما میگشاید . البته اینها تنها سرنخ هایی است که در این محیط وبلاگی میتوان به آن پرداخت و لزوما نه همه ی آنچه که میتوان در اینباره دانست یا گفت . ضمن اینکه باید به چند تذکر اشاره کنم :

               اول مسئله این است که نویسنده داعیه ی هیچ تفسیر و شرح جامعی از خود ندارد و اینها تنها ماحصل گفته های پراکنده و جالبی است که در نوشته ها و یادگارهای معارف عرفانی ما به اشاره ذکر شده است و امید است خواننده با پیگیری آن به سرچشمه های اصیل تر آن دست یابد و اینها تنها اشارت است همچنانکه که عرفا به شکل منسجمی آنرا طرح نکرده اند بلکه همه جا اشارتهایی نموده اند تا آنانکه طالب و تشنه ی درک اسرار اند و به آن باور قلبی پیدا کرده اند بتوانند از این سرنخ ها و اشارات به وادی پهناور حقیقت پا بگذارند .

              دومین تذکر اینکه اساسا ما به دو شکل میتوانیم با آموزه ها و سخنان عرفانی برخورد کنیم که اتفاقا موضوع سخنی که در این نوشته میخواهم به آن بپردازم به نوعی با آن ارتباط محکمی پیدا میکند :

               یکی اینکه ما بطور کلی با گنجینه ی عرفان و سخنان عرفای کهن صرفا از دید شاعرانه با این احساس که سخنانی لطیف و احیانا شورانگیز گفته شده برخورد کنیم و آن همه نکات و دقایق را صرفا شعرهایی عاشقانه و رومانتیک بدانیم که عده ای اهل ذوق وقتی  دماغشان داغ کرده بود و حال و هوای مست گونه ای داشته اند آفریده اند و برای ما به ارث گذاشته اند که خب  طبعا باورهای فکری و اعتقادی و رفتارهای عملی آنان در چنین برخوردی اصلا چندان کانون توجه و تعمق برای ما بعنوان وارث این ارثیه واقع نمیگردد و مثلا به میزان وابستگی آنان به قرآن و روایات علاقه و توجه نشان نمیدهیم ( چنانکه در مورد حافظ و خیام بشدت این روش در نزد اهل اندیشه و روشنفکران صدق میکند و هرکسی از ظن خود شد یار من ) . یا اینکه برخورد منطقی تری با عرفان باید داشته باشیم و اساسا بصورت جامع تری زندگی و سخنان هر متفکری را در همان بستری که زندگی میکرده است و باورهایی که به آن توجه و دلبستگی داشته و نیز مراجعی که اساس اندیشه ها و گفتارها و رفتارهای او بوده است در نظر آوریم تا بطور واقع بینانه تر و اصولی تر از زاویه ی دید او به گفته هایشان و تفکرشان نگاه کنیم . خب در شکل اول ما خوانندگانی خواهیم بود که صرفا در موضوعات خاصی علاقمند به استفاده از  گفته های آن بزرگان میشویم  که عموما درحد رفع خستگی و پیدا کردن حس و حالی موقت در حد یک مسکن است و احیانا اگر منتی سر خود بگذاریم از سخنان آنان تنها شاهد آوردن و مثالی برای سخنی که مورد نظر ماست استفاده میکنیم که طبعا در چنین حالتی از کل وجود آن بزرگان بی بهره میشویم و از آنهمه  معارف عظیم تنها به اندک استفاده ای رضایت داده ایم و محصول این خوشه چینی ما تصویر ناقص و احیانا دور از خواستی است که آن گوینده ی آن سخنان اینهمه بر‌ آن اهتمام کرده است و چه بسا از شرابی که بما تعارف میکند دنبال آب انگوری میگردیم که در گیلاسی بما تعارف کند ! و مست مان کند ! ....که خب به نظر نگارنده این کمال بی انصافی و دور از هر منطق و استدلالی است که چنین اندوخته های عظیمی تنها دستمایه ی یک احساس عاطفی گذرا و موقت در ما بشود که هرگاه شور حسینی گرفتیم یادمان این سخنان بیفتیم گرچه آنهم بد نیست ولی مطلوب نیست !  . شکل دوم برخورد ما با عرفان و عرفا -  به دور از هر حب و بغض فکری و عقیدتی و احیانا سیاسی و فرهنگی -  جامع نگریستن به زندگی و افکار این بزرگان است و توجه به همه ی آنچه در گنجینه ی سخنان و افکار این بزرگان آمده است و البته به اعتقاد بنده حتی یک گام دیگر هم نیاز است و آن باور پیدا کردن به مبانی صحبتهای آنان بصورت اصول موضوعه است که آن را پذیرفته ایم و به آن باور داریم چنانکه تصور آنان از ما بعنوان مخاطب چنین بوده است که ما وقتی پای صحبت آنان می نشینیم این پیش فرض را در نظر داشته اند که ما به آن مبانی نظری که به آن اشاره میکنند و در صحبت آنان است باور و ایمان داریم و به آن عمل میکنیم مثل توجه به آیات قرآن و تفاسیری که از آن شده است یا روایاتی که از بزرگان دین رسیده است و سپس آنان در ادامه به طرح نکات و اسرار می پردازند نه اینکه تازه ما در همان مبانی گفتار آنان دچار تشکیک و تردید باشیم .  طبعا در صورت پذیرش مبانی گفتارهای آنان چنین نگرش جامعی میتواند مانند کوهنوردی  باشد که پا به پای مربی خویش به قصد رسیدن به قله ای مرتفع خویش را به با تمام وجود به او می سپاردو  با اعتقاد و ایمانی راسخ اندیشه و عمل خود را به سخنان آن مربی می سپارد چرا که خود درین زمینه تفسیر و تجربه ی شخصی محدودی دارد یا اصلا تجربه ی فردی ندارد و تنها به صرف ایمان به  درستی و صداقت گفتار و شخصیت  آن مربی و آموزگار و راهی که خود آن مربی طی نموده است - پا به راه صعود به قله میگذارد و آن سخنان را به عنوان اصول موضوعه و مبنا می پذیرد . البته در این نوع برخورد است که هرچه در آن تعمق کنیم تا دقیق تر و بسیار عملی تر و ملموس تر ما نیز بتوانیم به هرچه او رسیده است ما نیز دست یابیم و الا اگر چنین نکنیم همواره مانند کسی میشویم که آرزوی رسیدن به قله ای را دارد ولی میخواهد خود آن راه را به تنهایی تجربه کند و به هیچکس نیز نمیتواند اعتماد و ایمان داشته باشد در اینصورت طبعا خدا میداند چه میزان میشود انبوه این آموزه ها و تجارب ارزنده را دور ریخت و دچار بلای تکرار مکررات و یا احیانا همچنان که خود مولانا با همه ی هوش و نبوغی که داشت به آن تاکید کرده است و عرفای دیگر نیز به آن اشاره کرده اند در خطر سقوط و بیراهه رفتن قرار میگیریم و یا مانند دسته ی اول تنها به وصف عیش و مستی و عشق خود را به بازی میگیریم و به آن حالات موقت مستی دلخوش میشویم و به هیچ قله ی معنویتی پا نمیگذاریم .     

                                                                      « رضا منصورزاده »          

...

پيام هاي ديگران()     link     شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩ - مشتاقان مولوی