تفکر در مثنوی
جرعه ای از دریای مثنوی (2)

سلام :

ادامه ی مطلب قبل:

مولانا میگوید تا زمانی که سینه ای از درد فراق بی تاب و شرحه شرحه نشود آمادگی بازگویی درد فراق و حتی شنیدن و درک این جدایی و دوری را نخواهد داشت .

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش     باز جوید روزگار وصل خویش

این میل به بازگشت گویا علت افسردگی و اضطراب نهانی است که در ما آدمیان همیشه وجود دارد گویا نیرویی از عالمی که در آن بوده ایم باز ما را بخود فرا میخواند. آیا افلاطون نیز چنین دردی را نیافته بود که به دنبال عالم مثل بود ؟

من به هر جمعیتی نالان شدم             جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

هرکسی از ظن خود شد یار من          از درون من نجست اسرار من

    مولانا به نکته ی جالبی اشاره میکند اینکه بسیاری از افراد که به درد فراق دچار نیستند از درک درد و احساس جدایی عاجزند و طبعا شاید این باعث میشود انسانی که به درد فراق دچار است ازین امر بشدت احساس تنهایی و بی کسی کند . همگان  ما را از ظاهرمان  تفسیر میکنند در حالیکه شخص باید بسیار باریک بین و دردکشیده باشد تا درون آدمی را کشف کند . بسیار کسانی هستند که در طول زندگی همراه ما میشوند ولی وقتی درد مشترکی بین ما نباشد تنها به ظاهر ما بسنده میکنند و ما را  آدمی خوش یا ناخوشی می پندارند در حالیکه روزی از آنها خسته میشویم و آنان را رها میکنیم تا راه سفر خویش را به تنهایی ادامه دهیم چرا که نمیتوانیم از اسرار درون مان برای آنها چیزی بگوییم .

سر من از نالهٔ من دور نیست            لیک چشم و گوش را آن نور نیست

    آیا هیچ راهی برای رسیدن به درون افراد نیست ؟ چرا هست نشانه های ظاهری گفتار یا کردار ما سمبل های ساده ولی دقیقی میتوانند باشند بر نکات پنهان درون ما . ولی اینکه بتوان از ناله ی کسی اسرار او را دریافت شرطی دارد و شرط آن البته داشتن نوری است که بر دل مخاطب تابیده باشد تا چشم و گوش او بصیرو سمیع شود  

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست      لیک کس را دید جان دستور نیست

    در اینجا مولانا به نکته ی جالبی توجه میدهد . میگوید اینکه روح و تن مان از یکدیگر مجزا تصور میشود به خاطر خصوصیت زندگی ما در این دنیاست و الا تن از جان یا جان از تن پوشیده نیست همچنانکه بعدها در جاهای دیگر اشاره میکند که هرچه از عالم صورت ( که عالم زندگی معمولی ماست که در آن ما وابسته به حس های جسمی خود در بند رنگ و بو و طعم و صورت اشیا هستیم و در آن حتی افراد از یکدیگر جدا هستند و متمایزند )‌ به سوی عالم بی صورتی یا عالم جان بالا برویم و دیگر وجود افراد از قالب جسم و رنگ و شکل و صدا و بو و غیره رها میشود و این افراد با یکدیگر از نظر وجود یکی میشوند و به تعبیر مولانا در آنجا موسی و فرعون نداریم که با هم به ضدیت و جنگ برخیزند بلکه موسی و موسی داریم که با هم در صلح و ضفا هستند و یکی میشوند . اما برداشته شدن این حجاب بین تن و جان و یکی دیدن این دو در عالم صورت ( به اصطلاح مولانا ) در دستور کار دنیا نیست و ممکن و مجاز نیست به همین خاطر هم ما در زندگی دنیایی مان همواره بین تن و جان در هیجانیم گاهی به تن گرایش پیدا میکنیم و گاهی به جان .

آتش است این بانگ نای و نیست باد            هر که این آتش ندارد نیست باد

    این تمثیل آتش نی جالب است یعنی آنچه در این نی دمیده میشود باد و هوای دم نیست که باعث صدای نی شده بلکه آتش اشتیاقی است که نی را به صدا در آوردهاست و طبعا هرکس این آتش اشتیاق را در خود نداشته باشد محکوم به نیستی خواهد بود . در ادامه توضیح میدهد که منبع این آتش تازه عشق است :

آتش عشقست کاندر نی فتاد              جوشش عشقست کاندر می فتاد

    به عبارتی دیگر آنچه نهان در صدای نی است آتش عشقی است که نی یا بعبارتی مولانا را به گفتن رازهای درون خویش وادار کرده است و می که در تمثیلات همه ی عرفا بکار برده میشود از عشق است که به جوشش در می آید.

نی حریف هرکه از یاری برید               پرده‌هااش پرده‌های ما درید

    مولانا در اینجا توصیه ای میکند که برای هرکس که احساس تنهایی و جدایی  در درون خود دارد که شنیدن این بانگ نی و همراهی با نی میتواند جایگزین و حریف خوبی باشد برای بر طرف کردن این احساس جدایی و تنهایی درونی ما و این نکته که نی  با بازگویی اسراری که در دل دارد آدمی را از افسردگی های کهنی که به خاطر اسارت در عالم تن و گرفتاری های زندگی عالم صورت به آن گرفتار شده است می رهاند و ضمن آنکه پرده از رازهایی برمیدارد که باعث میشود بسیاری از پرده های ظاهری زندگی که جلوی دید مارا گرفته است و مانع رویت حقیقت میشود و چه بسا باعث پریشان حالی و افسردگی ما شده است دریده شود و کنار رود و حجاب چهره ی جان به تعبیر حافظ برداشته شود و همین باعث پیدایش نور امید و احساس شادی و شعفی قلبی و درونی میشود همچنانکه خود مولانا به این شادی و شادخواری رسیده بود و محال است همنشین مولانا بشویم و شاد و امیدوار از کنار او برنخیزیم  . در ادامه بر این نکته تاکید بسیاری میکند نی هم بازگو کننده ی درد است و هم شفای درد تا مشتاقان راه بتوانند به درمان درد خویش ( در شکل تریاق )  و با شنیدن دردهای نهان خود از بازگو کننده ی درد ( در شکل زهر ) به درمان آن بپردازند و در عین حال همدم مشتاقی که شوق عشق و زندگی را به آدمی می بخشد به نی پناه ببرند :

همچونی زهری و تریاقی که دید؟         همچو نی دمساز ومشتاقی که دید

نی حدیث راه پر خون می‌کند                    قصه‌های عشق مجنون می‌کند

اما این همراهی با نی نیز شرطی دارد یعنی بیهوش بودن ! یعنی خود را به او سپردن و از لجاجت های عقل معشیت اندیش دست برداشتن :

محرم این هوش جز بیهوش نیست            مر زبان را مشتری جز گوش نیست

    چه تعبیر جالبی دارد مولانا !!  میگوید تا گوشی نباشد که مشتری زبان باشد گفتن اسرار چه سود دارد ؟ اما تاکید دارد که گوش باش نه گوینده ! یعنی در محضر نی باید سراپا گوش بود تا محرم اسرار شد این تاکید بر شنیدن نه گفتن در دنیای عرفان از آن دست تمرین های سخت و بسیار آموزنده ی عرفانی است اینکه خموش باشیم تا صدای درون شنیده شود تقریبا در تمامی نحله های عرفان اعم از مسلمان و بودایی و ذن بر آن تاکید شده و از نکات جالب اینکه مولانا از نام خموشی برای خود بعنوان نام شاعرانه ی خویش استفاده کرده است . او  تاکید دارد که این نی هوشمند و به حقیقت رسیده برای بیان اسرارش نیاز به وجودی دارد که از خود بیخود شده باشد و هوش دنیایی اش را که مانع درک حقیقت است را به کناری نهاده باشد و البته رسیدن به چنین مقامی برای آدمی در حالت معمول بسیار دشوار است وقتی گوشه ی چشمی به زندگی عادی و هیاهوهای آن داشته باشد و بخواهد به حقیقت هم برسد طبعا باید بیهوش شد تاهوشیار شد .

...

پيام هاي ديگران()     link     یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩ - مشتاقان مولوی