تفکر در مثنوی
خستگی ناپذیری عارف و عاشق از طلب در نظر مولانا

سلام :

             در غم ما روزها بیگاه شد               روزها با سوزها همراه شد

        این بیت چقدر عظمت دارد ! لحظه ای به عمق این صحبت دقت کنید ! نی چه دل پر سوزی دارد ! چه غمی دارد آنقدر که گذشت روزها برایش عملا تبدیل به بی زمانی میشود چه تعبیر زیبایی : بیگاه شدن ! چرا این اتفاق می افتد ؟ بخاطر سوزی که نی دارد و البته عطف به آنچه پیش تر گفته است درد جدایی است ! این نکته ی جالب را اولین بار از زبان دکترسروش شنیدم که تفاوت درد انسان عارف یا در اینجا که تمثیل « نی » بکار رفته است با انسان معاصری که با تفکر و قدرت استدلال در همه ی اسرار هستی و با فهم قوانین جهان به اوج قدرت علمی و تکنولوژی دست یافته است با همه ی ثمرات آن یعنی رفاه و البته آسایش باز با اینحال « درد تنهایی »  دارد همین است یعنی آنکه اهل عرفان میشود درد جدایی پیدا میکند نه تنهایی ! و طبعا نوع سوز و گداز این درد با درد تنهایی انسان معاصری که رنج بودن دارد تفاوت اساسی دارد . این سوز و گداز به شکلی « غمی لطیف » در خود دارد در حالیکه درد تنهایی انسان معاصر مثل کسانی که طبع اگزیستانسیالیست دارند دارای « غمی تلخ و گزنده » اند . با اینحال نی اهل صبر است و با اینکه احساس جدایی آزارش میدهد ولی باز امید به همراهی عزیز و شاید ناپیدا دارد . اینجاست که میگوید :

       روزها گر رفت گو رو باک نیست       تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست !

           بعد از آن نکته ی جالبی مطرح میشود که میگوید :

      هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد       هرکه بی روزی است روزش دیر شد

          این اشاره به ماهی و سیر نشدن آن از آب یا مثل سیر نشدن انسان از هوا تمثیل قابل توجهی است . در واقع مولانا با توجه به شناخت عمیقی که از روح و روان انسان دارد به این دلواپسی دیرین همه ی ما انسانها انگشت میگذارد و به تحلیل آن می پردازد یعنی « خسته شدن از تلاش » برای انسانی است که مدعی طلب معشوق است و در اینجا عاشق را مثل ماهیان که از تلاش و حرکت در آب برای لحظه ای احساس خستگی و سیری نمیکنند عاشق نیز دائما تشنه است و از موانع و دشواریها از رسیدن به وصال ناامید نمیشود بلکه دائم در حال تلاش و تشنگی هستند و همین امر باعث میشود آنان دچار « غم و اندوه ناشی از ناامیدی » نشوند . به عبارت دیگر مولانا باز به نکته ی روانشناختی جالبی توجه میدهد و میگوید انسان عارف و عاشق اساسا به این دلیل که دائم در حال تلاش و توجه به معشوق است و در عشق مستغرق است هیچ ملول و دلمرده نمیشود و این دلمردگی ها مشکل کسانی است که نه یا به عشق دچار نیستند یا اگر مدعی عشق هستند در میانه ی راه از ادامه ی آن بخاطر مشکلات و موانع و یا دیر و زود شدن مایوس و ناامید میشوند و به همین خاطر همیشه غمزده و نگران اند آنهم در محیط زندگی فعلی شان یعنی دنیا ! این نکته را مولانا در دیوان شمس بیشتر باز کرده است و میگوید حضور « غم » در زندگی ناشی از ناامیدی و نداشتن تحمل سختی ها و صبر است و همین حتی باعث میشود آدمی از رسیدن به درک اسرار محروم بماند به همین خاطر باید ماهی وش خود را در دریای معنی انداخت و بسیار تلاش کرد و ملول نشد :

بگو دل را که گرد غم نگردد             ازیرا غم به خوردن کم نگردد !

دل اندر بی غمی پری بیابد             که دیگر گرد این عالم نگردد

دلا سر سخت کن کم کن ملولی      ملول اسرار را محرم نگردد !

      چو ماهی باش در دریای معنی          که جز با آب خوش همدم نگردد

   ملالی نیست ماهی را ز دریا            که بی دریا خود او خرم نگردد

  یکی دریاست در عالم نهانی            که در وی جز بنی آدم نگردد

 خموش از حرف !  زیرا مرد معنی        به گرد حرف لا و  لم  نگردد

...

پيام هاي ديگران()     link     شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩ - مشتاقان مولوی