تفکر در مثنوی
بهار آمده است

بهار آمد بهار آمد، بهار مشکبار آمد

نگار آمد نگار آمد، نگار بردبار آمد


 

 

صبوح آمد صبوح آمد، صبوح راح و روح آمد

خرامان ساقی مه رو به ایثار عقار آمد

 

صفا آمد صفا آمد، که سنگ و ریگ روشن شد

شفا آمد شفا آمد، شفای هر نزار آمد

 

حبیب آمد حبیب آمد، به دلداری مشتاقان

طبیب آمد طبیب آمد، طبیب هوشیار آمد

 

سماع آمد سماع آمد، سماع بی‌صداع آمد

وصال آمد وصال آمد، وصال پایدار آمد

 

ربیع آمد ربیع آمد ربیع بس بدیع آمد

شقایق‌ها و ریحان‌ها و لاله خوش عذار آمد

 

بهار آمد بهار آمد ، بهار خوش عذار آمد

خوش و سرسبز شد عالم اوان لاله زار آمد

 

ز سوسن بشنو ای ریحان که سوسن صد زبان دارد

به دشت آب و گل بنگر که پرنقش و نگار آمد

 

گل از نسرین همی‌پرسد: که چون بودی در این غربت

همی‌گوید: خوشم زیرا خوشی‌ها زان دیار آمد

 

سمن با سرو می‌گوید: که مستانه همی‌رقصی

به گوشش سرو می‌گوید: که یار بردبار آمد

 

بنفشه پیش نیلوفر درآمد که مبارک باد

که زردی رفت و خشکی رفت و عمر پایدار آمد

 

همی‌زد چشمک آن نرگس به سوی گل که خندانی

بدو گفتا :که خندانم که یار اندر کنار آمد

 

صنوبر گفت: راه سخت آسان شد به فضل حق

که هر برگی به ره بری چو تیغ آبدار آمد

 

کنون ناطق خمش گردد، کنون خامش به نطق آید

رها کن حرف بشمرده که حرف بی‌شمار آمد

( مولانا  / غزل های 569 و 570 )

...

پيام هاي ديگران()     link     شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠ - مشتاقان مولوی