تفکر در مثنوی
در عظمت یک دیدار ....

سلام :

                        پیش ترها که درباره ی ملاقات شمس تبریزی و مولانا کتابهای مختلفی را میخواندم خب از این خواندن این ملاقات تاریخی و نادر میان دو بزرگ نکته بسیار لذت می بردم  بیشتر به خاطر آنکه میدیدم هر دو نفر نکته سنج و پخته بودند . ولی  راستش تصویر اسطوره ای که برای این ملاقات  در کتابهای مناقب نویسی یا تذکره ها شرح کرده اند و یا شاید بخاطر روح خلاق ایرانی که دنبال افسانه بافی است ساخته اند چندان به گمان من بعضی تعبیرات واقع بینانه نبود ( آنچنانکه خیلی از مورخین و مفسرین میخواستند تحول مولانا را مثل یک انسان ناآگاه بصورت آنی و ناگهانی و خلق الساعه جلوه دهند )‌  بلکه  واقعیت این است که چنانکه قرائن نشان میدهد آنچه مولانا را از آن عالم و عارف متشرع به عارفی سودایی تبدیل کرد روح تشنه و پرسشگر او بود که از قبل از ملاقات با شمس تبریزی پرسش در او می جوشید  و او نسبت به این مسئله کاملا آگاه بود ( شاید از شدت مطالعات و تفکری که در هر موضوع میکرد ) و شمس البته جرقه ای به این خرمن اطلاعات و اندیشه های او زد و او را که روحی بیقرار داشت در اثر این همه اندیشه بسیار تشنه تر نمود و مشتعل کرد .

                        آدم گاهی وقتها دلش کمی رهایی میخواهد کمی رهایی فقط کمی رهایی .... شاید فرار به یک جای ناشناس و دور  بقول کارتون شرک دور دور دورتر از دسترس ! ... فعلا که اسیر قفس خویشیم و ناظر بر اعمال خویش تا چه پیش آید و چه خوش آید !  گاهی هم احساس میکنم ما به ملاقات یک شمس تبریزی نیاز داریم ! اینروزها برخلاف اعتقاد خیلی ها احساس میکنم ملاقات شمس و مولانا یک تصادف ساده نبود که بعد از یک گفتگوی ساده و یک پرسش و پاسخ عرفانی ساده و بقول خودمان رو کم کنی باعث شود مولانا از روی مرکب اش به زمین بیفتد و به ناگاه متحول بشود البته قرائن هم چنین باوری را سست میکند !‌

                       پیش از شمس اتفاقا مولانا خیلی هم اهل معرفت و عرفان بوده خیلی هم  قوی و کلاسیک تربیت شده بوده  نزد پدرش و استادان دیگرش من جمله تاثیرات فراوانی از امام محمد غزالی گرفته است و اما خودش در عین حال  بسیار اهل تحقیق بوده از آن شاگرد های سمج  که کتابهای مورد علاقه اش را بارها میخوانده و از بر بوده است ! و بعد هم که جزو اصحاب مدرسه و درس و بحث و استاد استاد شنیدن ها و قال و قیل شده بود و مقامی و موقعیتی و برو بیایی آنهم در سنی که آرزوی هر اهل مدرسه ای بود استاد شده بوده وچه شانس و اقبالی بهتر از این !!‌ ولی برای روح تشنه این چیزها چیز نیست ! آن موقعیت ها هیاهویی بود مردم پسند و جنجالی بود تکراری و تکرار شدنی خیلی از شاگرد اولهای قبل از خودش به این مقام و موقعیت رسیدند و رفتند و رفتند ! نهایتا بعد از مدتی این هم تبدیل میشد به یک عادت و رسیدن به دیوار بن بستی از هیجانهایی از این دست ....! شاید او این را فهمیده بود ولی باز خود را در زیر آن قبای درس و مریدان و شیخ گفتن ها و شنیدن ها پنهان کرده بود تا کسی کشمکش درون او را نبیند و نشنود و شاید هم میخواست خود را در این جریان همه گیر زندگی یعنی عادی شدن و در عین حال شهرت و قدرت غرق کند و دیگر چه میخواست از زندگی ؟ همه به به اش را میگفتند و همه جا دیده میشد ! بله همه جا دیده میشد !!! و مگر جز این است تلاش بسیاری از آدمها جز برای دیده شدن !!؟؟.... اما آنروز خاص رسید از آنروزها که در زندگی ما شاید خیلی کم یافته شود و آن حادثه رخ داد یعنی مولانا تکانی خورد ....تلنگری از یک بحث ناب ! آنهم با سوالی از پیرمرد ژنده پوشی در لباسی مندرس و ساده مثل یک گدای بی ارزش از او در مقام یک استاد با آن هیبت و شهرت ....اینکه پیامبر بالاتر است یا بایزید ؟ اینکه چون محمد باشی و بگویی : سبحانک ما عرفناک حق معرفتک (‌ تو پاکی و پاک تر از آنی که ما تو را و حقیقت شناخت ات را بشناسیم ) بالاتر است یا چون بایزید باشی و احساس خدایی کنی وفریاد بزنی : سبحانی ما اعظم شانی ( من چقدر منزه و پاکم !! وای چقدر شان و منزلت من چه بزرگ است !! ) !؟؟ اینکه در بازی مقام کدامیک بالاتر قرار میگیرد ؟ و باز وسوسه ی بازی یک بحث و جدل مفتخرانه و طعم شکست در بحث را بر حریف چشانیدن آنهم حریفی ژنده پوش و پیرتر از خود که نه بر مرکب الاغی سوار است و نه یال و کوپال شاگردانی که استاد استاد گویان دنبالش بدوند ! حقیقتا بایستی شیرین باشد ! ....از قضا در این بازی جدل مدرسه ای پیروز هم شد با آن حاضر جوابی اش و کنف کردن طرف حریف اش! گفت : بایزید به جرعه ای مست شد و باد در غبغب انداخت که من منزه ام و چه مقام ام عظیم است !!  بقول نوشابه خورهای امروزین اش با همان یک جرعه گرفتش ! ولی محمد آنقدر تشنه بود که آن جرعه ها مست اش نکرد سیرابش نکرد تازه دریافت مقامش برای تشنگی چقدر در مقابل طرف کم است !!

               آب کم جو تشنگی آور به دست !‌.....

          سوال و جواب تمام شده بود و تنها این لذت پیروزی بود بر حریف که ماند و حریف ساکت شد و دم فروبست و گذشت !!‌ اما حریف هم آرام نگذشت و جرقه ی آن سوال آتش بر خرمن همه ی آن افتخارات و شهرت و شکوه مولانا زد همان نیاز به رهایی که در یک حالت و وضعیت خاص بر جان آدم می افتد و میخواهد همه این هیاهوها را دور بریزد همه ی این خود بزرگ بینی ها را و بعد دور از چشم دیگران  از خودش غایب شود شاید آن زمان است که خود را تکرار نشدنی بیابد ! دیگر برایش همه چیز عادی نمیشود بلکه سراسر شور و اشتیاق میشود نوعی معاشقه ی بی انتها و رقابتی بی رقیب برای گذر از مرزهای محدود یک زندگی انسانی ! .... و مولانا به پای حریف به خاک افتاد و بر همه ی اسم و رسمها و آن ژستهای دهن پر کن که زندگی وقتی روی خوشش را نشان کسی میدهد به او میدهد چشم پوشید و همه را رها کرد همان رهایی که دنبالش بود رهایی از باری که خیلی ها تا آخر به دوش میکشند  ... و این رهایی او را بازیچه ی کودکان کوی اش کرد .... همین ! و جالب اینکه این رهایی و رها کردن ها وصف حال خیلی از افرادی است که دردهای خود را در این هیاهوها پنهان میکنند ولی وقت اش که برسد  لحظه ی رهایی فرا میرسد آن هنگام که با یک اتفاق ساده یا یک پرسش ساده همه ی این خواب و خیالها بهم میریزد و همه چیز زیر و رو میشود و زلزله ای همه چیز را به هم میریزد !  آن لحظه که غزالی مشهور و استاد نظامیه را در هیئتی ناشناس رها میکند تا فراش مدرسه شود .... و دیگران ... این قانون کسانی است که دردهای خود را در این هیاهوها جستجو نمیکنند ! آنهایی که دل به این حصارها نمیدهند و گاهی غریبه ای ژنده پوش در پس سوالی همه ی آن آتش زیر خاکستر را کنار میزند تا خود را دوباره از نو ببینند !‌.... و این آغاز رهایی است .... مرده بدم زنده شدم ...      

...

پيام هاي ديگران()     link     جمعه ۱ بهمن ۱۳۸٩ - مشتاقان مولوی