دیدار مثنوی ... بخش نخست ( نویسنده : محمد بینش - آلمان )

 برای درک مثنوی باید خود ، مولانا شد .روشن است ، کسی را یارای گرفتن جای پدید آورنده اثرنیست چون افراد انسانی  با یکدیگر متفاوتند و هر کس  یک نسخه بیشتر در جهان ندارد .فردیت و شخصیت و شرایط اجتماعی و سطح دانش بشر و دگردیسی هنر و ادب در ادوار تاریخ وتفاوت استعداد افراد و ..و ..باعث می شود  همگان  به  درک واحدی از "متن "ــ که موضوعش می تواند ادبی ،هنری ، و حتی گفتار معمول مردم باشد ــ نرسند .امروزه در بحث های فراوانی که عمدتا بنام "هرمنوتیک" معروف است ــ فلسفه یا هنر "تفسیر" اگردرتعریف سخت نگیریم و موشکافی شکاکان را رها کنیم ــ سخن بر سر ِ آن است که در بررسی ِ ادب و هنر و متون تاریخی و مذهبی و فلسفی و امثال آن ، محقق یا بهتر بگوییم مفسر چگونه باید به آن "متن " بر خورد کند و بنگرد؟

              "مفسر منظر " باید بود یا "مولف محور"؟ هر کدام از این  دو دایره نگرش ،  بر جنبه هایی از واقعیت انگشت می نهند . پاره ای محققان نیزدر روندی دیالکتیکی هردوجانب  را در نظر می گیرند. ...اشاره به نظرات همه آنان البته از حوصله این نوشتار خارج  است .تنها در مورد مولانا ،نظر نویسنده بر آن است که باید در نخستین گام منظوروی را درک کرد سپس به تفسیراندیشه اش پرداخت . با مثالی دایره سخن شفافتر می شود .

توجه به واژه" ملت" در بیت زیر باید چگونه باشد ؟

         آنجا که الست آمد ، ارواح بلی گفتند ،

                                این مذهب و ملت ها ، می دان که نبود آن جا

                    خواننده ــ بگو مفسر ــ امروزی که صدها بار واژه ملت را بعنوان ترجمه" ناسیون" فرانسوی در کتابهای درسی و روزنامه ها  خوانده است ، چنانچه  نداند که  در زمان مولانا چنین مفهومی ازملت وجود نداشته ، ومنظورآیین و شریعت بوده است ،بکلی از معنی مورد نظر مولانا دور می افتد . این نمونه ای  ساده از موارد بیشماری ست که در فهم مثنوی پیش روی خواننده قرار دارد و می توان حدس زد وقتی پای تمثیلات و استعاره های صوفیانه و تاویلات خود مولانا از آیات قرآنی و احادیت و امثال آن پیش آید ، چگونه  مفسر را در شهری مه گرفته  و مبهم محصور می کند . این جاست  که مشتاق درک حضور مولانا باید خود همت کند و نکات ظریف را بیاری اشراق  باطن دریابد . جان سخن آن ست  که  شارحان مثنوی در بسیاری  موارد از "ظن خود "یار مولانا گشته اند ،اما بی راهه نیز نرفته اند و بیش و کم بر نکات مشترکی انگشت نهاده اند که اطلاع از آن ها برای دیداربا مثتوی لازم است .  به نظر می رسد پژوهشگران ِ مثنوی آراء  چند شارح و مفسر را بیش از دیگران  مورد اطمینان یافته اند .از آنجمله شرح رینولد نیکلسون  به ترجمه  حسن لاهوتی و بامقدمه استاد آشتیانی .   "شرح کبیر انقروی"   نوشته اسماعیل انقروی  با  ترجمه   دکتر عصمت ستار زاده   شرح ِ دقیق استادفروزانفر در سه جلد از دفتر اول مثنوی . وشرح جامع مثنوی از کریم زمانی . افزون  بر این پژوهندگان البته  منابع  متعددی نیز برای درک افکار مولانا  به  زبان پارسی در کتابخانه ها موجود است .از برترین آن ها "مولوی نامه" نوشته استاد جلال همایی ست که خود به شیوه درسنامه ای ، به بررسی نکات فلسفی و عرفانی در اندیشه مولانا پرداخته است . پژوهش های استادان زرین کوب و کدکنی و سروش و نیکلسون امریکایی وشیمل از آلمان و گلپینارلی از ترکیه و دیگربزرگان همگی راهنما هستند و اما راه و روش این نوشتار که پیش روی شما ست چنین خواهد بود که هر بارداستان یا نکته ای از مثنوی را آورده ، حاصل نظر پژوهندگان آن را به زبان ساده می آورم. سپس ازآنچه با جان و دل خویش در این " دیدار" دیده ام ،ارمغانی تقدیم شما عزیزان خواهم کرد.اینک  قطعه ای ست ، که "واقعه ای"بود و "حالی"رفت بر کران "جزیره " که موجی از آن دریای معنوی این فقیر را فروگرفت و در ربود و برساحل ناکجاآبادی افکند و باز آورد ،هم بر جای خویش .  و او را خبرنبودوهیچ بخاطر نیاورد جز همین چند بیت ، که خوانش آن را هم می توان از دهان یاری خوش صدا شنید:

http://www.youtube.com/watch?v=_yUYIddVs-k

پانوشت ها :

            دست یاران را برای همکاری می فشارم . نقد و نظر خود را می توانید به نشانی زیر بفرستید :

                        didarehagh@yahoo.de

             نویسنده هیچگونه وابستگی سیاسی و عقیدتی به سازمانی ندارد و تمامی نظرات چنانچه رعایت حفظ حقوق انسانی در آن ها شده باشد بنا به خواهش نویسنده نشان داده می شود. نقل مطالب این نوشتار با ذکر منبع آزاد است ،به شرط اطلاع نویسنده . برای دفاع از خط پارسی و اشاعه آن ،با پوزش فراوان از دادن پاسخ به پیامهای لاتینی معذورم. بیاری حق در آینده،ازچند و چون این نوع مراقبه سکوت ،که بدیدار مثنوی می انجامد بقدرکافی سخن گفته خواهد شد.                                                    حق یارتان باد!

                                                                            آلمان  ــ زمستان 89

                                                                                            

موج اوج مثنوی خیزد کنون             شد قرار ــ آرام و باز آمد جنون

موج ها از اوج ها بر شانه ات          می شود آوار و کوبد خانه ات

کشتی ِ جان را فرو ریزد به هم         عقل و حیرت را در آویزد به هم

تا شنا دانی ، همی جان می کنی         دست و پا بیهوده بر هم می زنی

در شنا نا آشنا شو با شنا                 تا کند موجش به مرگت آشنا

بحر استغناست این خود را مبین !      غرق ِ آبی دم فروکش خوش نشین !

همچو ماهی ، جملگی آواز شو!         آب را خوان ! از برش غماز شو !

ـ تا نگیرد چشم را ظلمت چو قیر       کی شود از آفتابش مستنیر ؟

ور نه از روزن به هر سو بنگرد       هر که را رویی ست ، وی را بگرود ــ

پس به سر،موجش تو را ساحل برد     این قرار و خواب ،کی عاقل برد ؟

حضرت معشوق در خواب آید ت       گویدت :"در کش ! می ِ ناب آمدت !

قصد من این بود از آغاز ِ کار،         عاشقی چون تو در آید ، پر شرار

خان و مان و هستیش ویران کنم         وانگهش بر خوان ِخود ،مهمان کنم

آن "اناالحق" گوی را سامان دهم        شور ِ مستی ِ وِ را ، پایان دهم

هم شوم چشم ِ وی و هم گوش ِ او       هم زبانش ، هم روان و هوش ِ او

پر گشاید در من و حیران شود           عاقبت آرام یابد ، "جان" شود

یا امانت دار ِ من ! داخل بیا !            عقل را بیرون بنه ! جاهل بیا !

صدهزاران تا هزاران سال و ماه        رفتگان ، و آیندگان پویند راه ،

تا یکی در کوی ِ جان ، ماوی کند       تا دلش را ، داغ ِ من رسوا کند

آینه گشتم ، که مدهوشم شوی !!         خیره گردی ، خام و خاموشم شوی !!

بیش از این در آینه حسنت مبین !       از تو زیبا گشته ام ، ما را ببین ! " 

                                                                       

                                                   فقیر الی الله محمد بینش (م ــ زیبا روز )

/ 5 نظر / 43 بازدید
رضا منصورزاده

با عرض سلام خدمت دوست عزیزمان جناب محمد بینش که محبت کرده اند و از کشور آلمان نوشته ی خوب شان را برای این وبلاگ ارسال کردند . امیدواریم این همراهی از سوی ایشان و نیز همه ی دوستداران و شاگردان معنوی حضرت مولانا با این وبلاگ که تلاش دارد در محیطی دوستانه به بحث و گفتگو در باره ی اندیشه های مولوی بپردازد و از این راه از بهره های معنوی آن فیض ببریم هرچه بیشتر و گسترده تر ادامه یابد ضمن اینکه صمیمانه استدعا دارم تنها به خواندن قناعت نشود و ما را از نقد و نظر بی بهره نگذارید . با سپاس

فریبا(فردا)

سلام تلاشی نوین را آغاز کرده ای چون همیشه کوششی از سر شور و شعور مستدام باد وجودت، همتت و این دریچه که به اندیشه های نوین راه مینمایندم گر خدا کمکم کند و از این روزمرگیها به در آیم همراهت خواهم شد . روزها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست !

آتوسا

مثنوی سروده ای آسمانی به زبان پارسی. پایدار و سرفراز [گل]

رضا منصورزاده

دوست گرامی جناب بینش عزیز با عرض معذرت که دیر نقد و نظرم را بر این نوشته ی خوب شما عرض میکنم بخاطر مشغله دیر موفق به خواندن دقیق تر نوشته ی شما شدم ولی در اولین فرصت نکاتی که از نوشته ی شما به ذهنم رسید را مایلم عرض کنم .

بینش

با سلام مجدد خدمت دوستان عزیز بنده پس از گذشت چند ماه این اولین بار است که مقاله ام را در وبلاگ شما دیده ام و دستتان را بگرمی می فشارم . جناب منصور زاده می دانم مشکلات زندگی فرصت در آمیختن با تحقیق را کمتر برای انسان می گذارد .موفق باشید